قرارگاه فرهنگی سردار شهید حاج مهدی فرودی

خواهی نشوی همرنگ .... رسوای جماعت شو

قرارگاه فرهنگی سردار شهید حاج مهدی فرودی

خواهی نشوی همرنگ .... رسوای جماعت شو

مشخصات بلاگ
قرارگاه فرهنگی سردار شهید حاج مهدی فرودی

.............خواهی نشوی همرنگ..............
.............رسوای جماعت شو..................
نام : مهدی
نام خانوادگی : فرودی
نام پدر : محمد اسماعیل
نام مادر : فاطمه
تاریخ تولد : 1334/01/22
محل تولد : شهرستان فردوس ( استان خراسان جنوبی )
مسئولیت : فرمانده ستاد لشکر پنج نصر
تاریخ شهادت : 1365/10/04
محل شهادت : جزیره بوارین
نام عملیات : کربلای 4

بخشی از وصیت شهید مهدی فرودی برای دخترش :
هیچ‌وقت باور نکن که می‌شود هم خوب دنیاداری کرد و هم خوب دین‌داری. هم با یاد مستضعفان و محرومان بود و هم در کمال عیش و نوش و عشرت به سر کرد که پدرت هم این را باور نکرد
-------------------------------------------------
شهید مهدی فرودی از شهدای مظلوم هشت سال دفاع مقدس خراسان است، ایشان از مبارزین و فعالان سیاسی قبل از انقلاب بوده اند که در سابقه مبارزاتیشان چهار مرحله دستگیری توسط ماموران ساواک ثبت است.
شهید مهدی فرودی یک روحانی هنرمند نیز بوده است از وی اشعار فراوان، حدود 50 دفتر خاطره، حدود 2000 عکس که توسط دوربین شخصی خودشان از مناطق عملیاتی جبهه ها گرفته شده و یک کتابخانه با بیش از 5 هزار جلد کتاب به یادگار مانده است.

بایگانی

۳۲ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

امروز در زیر ناودان طلا در میان حجر اسماعیل سه نذر کردم:
یکی این‌که از هیچ سلطانی مالی قبول نکنم.
دیگر آن‌که به سلام هیچ سلطانی نروم.
سوم این‌که در عقاید و نظرات سیاسی خود صراحت پیشه کنم و همه ابتلایات را به جان بخرم.

کتاب لبیک، دل‌نوشته‌های شهید مهدی فرودی، صفحه21

یکی از عارفان چندین حج پیاده بکرد
و از چاه زمزم آب نکشید
زیرا که دلو آن از مال سلطان خریده بودند
وما از چاه آب برداشتیم که دستگاه آب‌کش آن را یقین داشتیم مال استکبار جهانی است و سلطان آمریکایی، ملک فهد بر همه چیز حرم مشرف است و...

کتاب لبیک، دل‌نوشته‌های شهید مهدی فرودی، صفحه21

و من باز به یاد حج خونین و می‌دانم هرچه بگردم باز به همان داستان می‌رسم. گفتم این نوشته را با قسمتی از پیام امام را که درباره چیستی حج است و در سالگرد حج خونین صادر شده به پایان ببرم، شاید کمی حق مطلب ادا شود:

یکی از وظایف بزرگ مسلمانان پی‌بردن به این واقعیت است که حج چیست و چرا برای همیشه باید بخشی از امکانات مادی و معنوی خود را برای برپایی آن صرف کنند.

چیزی که تا به حال از ناحیه ناآگاهان و یا تحلیل‌گران مغرض و یا جیره خواران به عنوان فلسفه حج ترسیم شده است این است که حج یک عبادت دسته جمعی و یک سفر زیارتی- سیاحتی است. به حج چه که چگونه باید زیست و چطور باید مبارزه کرد و با چه کیفیت در مقابل جهان سرمایه‌داری و کمونیسم ایستاد! به حج چه که حقوق مسلمانان و محرومان را از ظالمین باید ستاند! به حج چه که باید برای فشارهای روحی و جسمی مسلمانان چاره اندیشی نمود! به حج چه که مسلمانان باید به عنوان یک نیروی بزرگ و قدرت سوم جهان خودنمایی کنند! به حج چه که مسلمانان را علیه حکومتهای وابسته بشوراند.

بلکه حج همان سفر تفریحی برای دیدار از قبله و مدینه است و بس! و حال آنکه حج برای نزدیک شدن و اتصال انسان به صاحب‌خانه است. و حج تنها حرکات و اعمال و لفظ‌ها نیست و با کلام و لفظ و حرکت خشک، انسان به خدا نمی‏رسد. حج کانون معارف الهی است که از آن محتوای سیاست اسلام را در تمامی زوایای زندگی باید جستجو نمود. حج پیام‏آور و ایجاد و بنای جامعه‏ای به دور از رذایل مادی و معنوی است. حج تجلی و تکرار همه صحنه‏های عشق آفرین زندگی یک انسان و یک جامعه متکامل در دنیاست. و مناسک حج مناسک زندگی است. و از آنجا که جامعه امت اسلامی، از هر نژاد و ملیتی، باید ابراهیمی شود تا به خیل امت محمد- صلی اللَّه علیه و آله و سلم- پیوند خورد و یکی گردد و یدِ واحده شود، حج تنظیم و تمرین و تشکل این زندگی توحیدی است.

حج عرصه نمایش و آیینه سنجش استعدادها و توان مادی و معنوی مسلمانان است. حج بسان قرآن است که همه از آن بهره‌مند می‏شوند، ولی اندیشمندان و غواصان و درد آشنایان امت اسلامی اگر دل به دریای معارف آن بزنند و از نزدیک شدن و فرو رفتن در احکام و سیاست‌های اجتماعی آن نترسند، از صدف این دریا گوهرهای هدایت و رشد و حکمت و آزادگی را بیشتر صید خواهند نمود و از زلال حکمت و معرفت آن تا ابد سیراب خواهند گشت.

ولی چه باید کرد و این غم بزرگ را به کجا باید برد که حج بسان قرآن مهجور گردیده است. و به همان اندازه‏ای که آن کتابِ زندگی و کمال و جمال در حجاب‌های خود ساخته ما پنهان شده است و این گنجینه اسرارِ آفرینش در دل خروارها خاک کج فکری‌های ما دفن و پنهان گردیده است و زبان انس و هدایت و زندگی و فلسفه زندگی ساز او به زبان وحشت و مرگ و قبر تنزل کرده است، حج نیز به همان سرنوشت گرفتار گشته است، سرنوشتی که میلیون‌ها مسلمان هر سال به مکه می‏روند و پا جای پای پیامبر و ابراهیم و اسماعیل و هاجر می‏گذارند، ولی هیچ کس نیست که از خود بپرسد ابراهیم و محمد- علیهم السلام- که بودند و چه کردند؛ هدفشان چه بود؛ از ما چه خواسته‏اند؟ گویی به تنها چیزی که فکر نمی‏شود به همین است.

مسلّم حجِ بی‏روح و بی‏تحرک و قیام، حج بی‏برائت، حج بی‏وحدت، و حجی که از آن هدم کفر و شرک بر نیاید، حج نیست. خلاصه، همه مسلمانان باید در تجدید حیات حج و قرآن کریم و بازگرداندن این دو به صحنه‏های زندگی‏شان کوشش کنند؛ و محققان متعهد اسلام با ارائه تفسیرهای صحیح و واقعی از فلسفه حج همه بافته‏ها و تافته‏های خرافاتی علمای درباری را به دریا بریزند .

اما آنچه زائران عزیز باید بدانند اینکه امریکا و آل سعود حادثه مکه را یک مبارزه فرقه‏ای و نزاع قدرت میان شیعه و سنی ترسیم نموده؛ و ایران و رهبران آن را به عنوان کسانی که هوس رسیدن به یک امپراتوری بزرگ را در سر می‏پرورانند معرفی می‏کنند تا بسیاری از کسانی که از مسیر حوادث سیاسی جهان اسلام و نقشه‏های شوم جهان‌خواران بی‌خبرند تصور کنند که فریاد برائت ما از مشرکین و مبارزه ما برای کسب آزادی ملت‌ها در مسیر کسب قدرت سیاسی‏مان و گسترش قلمرو جغرافیای حکومت اسلامی است.

البته برای ما و همه اندیشمندان و محققانی که از نیات پلید تشکیلات آل‌سعود باخبرند جای تعجب نیست که به ایران و حکومتی که از بدو پیروزی تا به حال فریاد وحدت مسلمین را سر داده است و در همه حوادث جهانِ اسلام خود را شریک غم و شادی مسلمانان می‏داند تهمت افتراق و جدایی مسلمانان را بزنند؛ و یا بالاتر از آن، زائرانی را که به عشق زیارت مرقد پیامبر و حرم امن الهی به حجاز رفته‏اند به لشکرکشی و تشکل برای تصرف‏ کعبه و آتش زدن حرم خدا و تخریب مدینه پیامبر متهم نمایند! و دلیل و مدرک این کار را حضور پاسداران و نظامیان و مسئولین کشورمان در مراسم حج ذکر کنند! آری، در منطق آل‌سعود نظامی و پاسدار کشور اسلامی باید با حج بیگانه باشد؛ و این‌گونه سفرها برای مسئولین کشوری و لشکری تعجب‏آور و توطئه‏انگیز می‏شود. از نظر استکبار، مسئولین کشورهای اسلامی باید به فرنگ بروند، آنها را به حج چه کار! دست نشاندگان امریکا آتش زدن پرچم امریکا را به حساب آتش زدن حرم، و شعار مرگ بر شوروی و امریکا و اسرائیل را به حساب دشمنی با خدا و قرآن و پیامبر گذاشته‏اند؛ و نیز مسئولین و نظامیان ما را با لباس احرام به عنوان رهبران توطئه معرفی کرده‏اند.

واقعیت این است که دوَل استکباری شرق و غرب و خصوصاً امریکا و شوروی، عملاً جهان را به دو بخش آزاد و قرنطینه سیاسی تقسیم کرده‏اند. در بخش آزاد جهان، این ابرقدرت‌ها هستند که هیچ مرز و حد و قانونی نمی‏شناسند و تجاوز به منافع دیگران و استعمار و استثمار و بردگی ملت‌ها را امری ضروری و کاملاً توجیه شده و منطقی و منطبق با همه اصول و موازین خود ساخته و بین‌المللی می‏دانند. اما در بخش قرنطینه سیاسی که متأسفانه اکثر ملل ضعیف عالَم و خصوصاً مسلمانان در آن محصور و زندانی شده‏اند، هیچ حق حیات و اظهار نظری وجود ندارد؛ همه قوانین و مقررات و فرمول‌ها همان قوانین دیکته شده و دل‌خواه نظام‌های دست نشاندگان و در برگیرنده منافع مستکبران خواهد بود.

و متأسفانه اکثر عوامل اجرایی این بخش همان حاکمان تحمیل شده یا پیروان خطوط کلی استکبارند که حتی فریاد زدن از درد را نیز در درون این حصارها و زنجیرها جرم و گناهی نابخشودنی می‏دانند. و منافع جهان‌خواران ایجاب می‏کند که هیچ کس حق گفتن کلمه‏ای که بوی تضعیف آنان را بدهد یا خواب راحت آنان را آشفته کند ندارد. و از آنجا که مسلمانان جهان به علت فشار و حبس و اعدام، قدرت بیان مصیبت‌هایی را که حاکمان کشورشان بر آنها تحمیل کرده‏اند را ندارند، باید بتوانند در حرم امن الهی مصایب و دردهایشان را با کمال آزادی بیان کنند تا سایر مسلمانان برای رهایی آنان چاره‏ای بیندیشند. لذا ما بر این مطلب پافشاری و اصرار می‏کنیم که مسلمانان، حداقل در خانه خدا و حرم امن الهی، خود را از تمامی قید و بندهای ظالمان آزاد ببینند و در یک مانور بزرگ از چیزی که از آن متنفرند اعلام برائت کنند و از هر وسیله‏ای برای رهایی خود استفاده نمایند.

حکومت آل‌سعود مسئولیت کنترل زائران خانه خدا را به عهده گرفته است. و اینجاست که با اطمینان می‏گوییم که حادثه مکه جدای از سیاست اصولی جهان‌خواران در قلع و قمع مسلمانان آزاده نیست. ما با اعلام برائت از مشرکین تصمیم بر آزادیِ انرژی متراکم جهان اسلام داشته و داریم. و به یاری خداوند بزرگ و با دست فرزندان قرآن روزی این کار صورت خواهد گرفت. و ان‌شاء ‌للَّه روزی همه مسلمانان و دردمندان علیه ظالمین جهان فریاد زنند و اثبات کنند که ابرقدرت‌ها و نوکران و جیره خواران‌شان از منفورترین موجودات جهان هستند ...


کتاب لبیک، دل‌نوشته‌های شهید مهدی فرودی، صفحه24


صفحه ی «مردستان روح الله» در شبکه اجتماعی «اینستاگرام» با انتشار عکسی از شهید «مهدی فرودی» نکات جالب توجهی را درباره این سردارِ خراسانی بیان نموده است :



"عبور از فرازها"،"دست نوشته"،آیینه سلوک"،"واگویه"،"مهدی فرودی از زبان همسر"،"برای دخترم!"،"واما بابا"،"مهدی فرودی به روایت دیگران"،"یک نفر مثل او"،وصیت نامه و کتاب شناسی سردار شهید مهدی فرودی،عناوین تازه ترین شماره این ویژه نامه است. در مقدمه این ویژه نامه از زبان مهدی فرودی آمده است:"اندکی به بازنگری خویش پرداختم،دیدم که شکسته بالم وخسته دل و ناتوان،لیکن گاهی در هوای وصل او می سوزم و به همین اندک هم شکر کردم.اندیشیدم که تا به حال چه از خدا خواسته ام،دیدم هر چه طلب کرده ام از او به منتهی همت خود کامران شده ام،دیدم تنبلی از من بوده،من نخواسته ام تا او حاجت روا کند.ولی اکنون ای گلبن وجود،دعای دلم این است که مرگ سرخ می طلبد ولی نمی دانم چه وقت این حاجت برآورده خواهد شد و تا کی چنین وچنان خواهم بود. این ویژه نامه،با حمایت سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران خراسان رضوی و اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس این استان،به چاپ رسیده است.




در مراسم یادبود شهید فرودی ، خانواده شهید، همرزمان به تشریح ویژگی های این شهید و حرفهای گفته نشده از عملیات کربلای 4 پرداختند .


بزرگداشت  رشادت های شهید مهدی فرودی و شهدای عملیات کربلای 4 با حضور همرزمان، خانواده های شهید و آزادگان این عملیات در فرهنگسرای غدیر برگزار شد
شهید مهدی  فرودی یکی از فعالان انقلابی شهر مشهد و متولد شهر فردوس است وی فعالیت سیاسی خود را و مبارزه حکومت پهلوی را از دوران دبیرستان آغاز کرده است .
شهید فرودی در دبیرستان اولین شکنجه های ساواک را در زندان ها تجربه می کند و پس از آزادی با حضور به جلسات قرآنی به خصوص جلسات رهبر معظم انقلاب، آیت الله واعظ طبسی و شهید هاشمی نژاد که این زمینه ای می شود وارد مدرسه علمیه موسی بن جعفر(ع) شود.
در ادامه این مراسم حسن رحیم پورازغدی عضو شورای عالی انقلاب اسلامی  و همرزم شهید فرودی و از رزمندگان عملیات کربلای 4 خطاب به حضارگفت:نوشته های شهید فرودی را بخوانید برخی تصور می کنند کربلای 4 دشمن برما پیروز شد در صورتی که این طور نیست.
عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی درباره شکست و پیروزی این عملیات از نگاه شهید فرودی گفت: این عملیات که توسط منافقین به عراقیان بعثی اطلاع رسانی شده بود از قبل منتظر سربازان ما بودند ، کاری که سربازان اسلام در این عملیات انجام دادند زمینه پیروزی فرزندان امام خمینی (ره) در مأموریت های دیگر شد و همچنین امام خمینی پیروزی ها از آن خدا می دانند و سربازان می گویند ما مامور به وظیفه هستیم نه به نتیجه .
وی با تأکید بر اینکه نوشته های شهید فرودی را بخوانید ، افزوذ: فرودی ، فردی عارف درس نخوانده سالک بود، می توانست در مسئولیت های دیگر باقی بماند و از گلوله و خطر محفوظ بماند ، ولی خود این مسیر را انتخاب کرد تا در جبهه بماند.
رحیم پور ازغدی خاطر نشان کرد: شهید فرودی از کارمندان رادیو و کارکنان بعثه رهبری بود ، کارهای زیادی را تجربه کرده است ، شهید به دنبال جایگاه و مقام نبوده است ، هر جا که نیرو لازم بود و کسی حضور نداشت که به اسلام و مردم مسلمان خدمت کند ، حضور پیدا می کرد.
عضو شورای عالی انقلاب اسلامی  همرزم و در شب عملیات کربلای 4 حضور داشت ، درباره این عملیات گفت: من با فرودی حرف زدم و او می گفت خواب دیدم که امشب شهید خواهم شد، یک ساعت قبل از شروع عملیات  با لباس غواصی عکسی یادگاری گرفتم که از میان آن افراد 3 یا 4 نفر امروز زنده هستند .
وی خطاب به جمعی از طلاب حاضر در این مراسم یادبود گفت: قبل از انقلاب با توجه به اختناق سیاسی موجود در کشور و شهر مشهد، شهید فرودی در مدرسه علمیه موسی بن جعفر با برگزاری کلاسهای داستان نویسی  و چند کلاس آموزشی دیگری برخی از آنها هنور وارد مدارس علمیه ما نشده است و نیاز است که به این قضیه توجه ویژه شود، شهید فرودی برگزار می کرد تا جایی که ساواک خطر این مدرسه علمیه برای دستگاه سیاسی خود مشاهده کرد و مدرسه را تعطیل کرد.




وی در ادامه کنایه ای نیز به کسانی که ادعای منافع ملی می کنند و ظلم و توحش استکبار بر کشور های مظلوم نادیده می گیرند، اظهار داشت: در دهه 50 که رشد فناوری به حد اعلایی نرسیده بود، شهید فرودی در اشعارخود به ظلم و ستم به تمام کشورهای مظلوم و بی گناه اشاره می کند حتی کشورهایی که مسلمان نیستند نام آنها را یادآوری می کند که چگونه به آنها ظلم و ستم می شود .
رحیم پورازغدی ادامه داد: شهید فرودی خود را سرباز بی نام و نشانی می دانست که فقط هدف او باید خدمت به مردم در هر جایی که می تواند کارآمد باشد عمل کند گاهی در کوی دانشگاه تهران، وقتی در حوزه علمیه مشهد، و در دوران جبهه تمام وقت خود را در مقابل گلوله های دشمن گذاشت می توانست در قسمت دیگری در پشت جبهه کار کند با این حال خط مقدم را پذیرفت .
همچنین در قسمتی دیگری از این مراسم آقای حیدری یکی از رزمندگان کربلای 4 که در عملیات اسیر می شود، به وقایع پس از عملیات و جنایت های سربازان بعثی در حق سربازان ایرانی کردند.



نوشته شده توسط زهرا حسینی




سعید رئوف:
در عملیات والفجر 8 بعد از گذشت 17روز از عملیات، یادم هست که از لابه لای نخلها به صورت پراکنده عراقی می آمد و خودشان راتسلیم می کرد . در یکی از همین روزها بود که دیدم مهدی فرودی دو نفر از همین عراقیها را پشت سرش روی موتوری که داشت سوار کرده و دارد می آورد در صورتی که ایشان اسلحه ای هم نداشت و عراقیها می توانستند به راحتی از پشت سر ایشان را از پا در آورند. وقتی آمد، گفت : از آن همه آدم، دو نفر هم سهم من بود که آوردم تحویل بدهم .



ناصر محمدی:
عملیات کربلای چهار چند روزی به تأخیر افتاد. ما دیدیم چند روزی است که مهدی فرودی در بین بچه ها نیست. وقتی جویا شدیم گفتند: چون همسرش قرار بوده وضع حمل کند به مشهد رفته است. وقتی به مشهد می رسد خانمش را به بیمارستان می برد و بستری می کند چون وضع حمل خانمش دو سه روز به طول می انجامد، از خانمش قبل از اینکه وضع حمل کند خداحافظی کرده و خودش را به جبهه می رساند تا در عملیات شرکت کند. و در همین عملیات به شهادت می رسد.



سعید رئوف:
در عملیّات کربلای 4 قرار بود دو تا از گردانهای لشکر پنج نصر به نام حزب ا... و ثار ا... به خط بزنند. وقتی گردانها به خط زدند با مقاومت عراقی ها روبرو شدند، موانع هم زیاد بود و خط شکسته نشد . تعدادی از نیروها شهید شده بودند و تعدادی هم مجروح، که توانسته بودند عقب بیایند . فکر می کنم، قبل از نماز صبح بود که آقای فرودی عقب آمده بود و می گفت : یک تعدادی از شهداء مانده اند ، ما برویم کمک کنیم تا شهدا را به عقب بیاوریم . در آنجا سردار قالیباف ، آقایان صفاوردی ، موسوی و ... بودند . ایشان آمد خداحافظی کرد و گفت : من می روم بچّه ها را می آورم . ما تعجّب کردیم که چرا با خداحافظی می رود . تا آنجایی که من یادم است کسی موافق نبود که ایشان برود و شهداء را منتقل کند ولی خودش گفت که : بچّه ها التماس می کردند که ما را به عقب ببرید . من آمدم به شما خبر بدهم . بیایید کمک کنید ، یک تعدادی از بچّه ها را عقب بیاوریم ، ایشان سریع رفت یکی از نیروها می گفت : کمک کردند یکی ، دو نفر از شهداء را یک مقداری عقب تر آوردند . ظاهراً تیر اوّل به پایش اصابت می کند و به زمین می افتد و بعد هم ترکش خمپاره به ایشان اصابت می کند و به شهادت می رسد .



سیداحمد رحیمی:
یک روز آقای فرودی به ما گفت : من تصمیم گرفته ام که ازدواج کنم . اگر صلاح می دانید بیاید به اتفاق هم به فردوس برویم ( ایشان بچه فرودس بود ) به اتفاق به فردوس رفته و چند روزی را در آنجا بودیم . یک روز به اتفاق به روستای کوچکی در محدوده فردوس رفتیم و وارد یک خانه بسیار محقری شدیم و ایشان حرفهایش را گفت : و خیلی ساده کار تمام شد و من ندیدم که فرودی مجلسی بگیرد . خیلی عادی خانمش را عقد کرد و به خانه مادرش آورد و در منزل ایشان زندگی خود را آغاز کرد .



رمضان رحیمی:
سال53 یا 54 یادم هست که آقای فرودی یک سری کتاب آورد و در چاه منزل ما مخفی کرد، بعداً هم توسط ساواک به اتفاق آقای حقیقت نیا و برادرم دستگیر شدند و پس از 48 ساعت که بازداشت بودند به دلیل این که ساواک نتوانست از این ها مدرک و سندی بگیرد آنها را از زندان آزادکردند.



ناصر غزالی پور:
اولین باری که به صورت رسمی از طرف آقای فرودی به من اعلام شد که شما باید این کار را انجام بدهی(راهپیمایی خواهران در تاریخ 56/10/17 بود که از میدان شهداء قرار بود به سمت چهارراه خسروی انجام شود )، قرار شد ما نقش انتظامات و حفاظت از خواهران را به عهده بگیریم. راهپیمایی با حضور 100 الی 150 نفر از خواهران شروع شد . یک پرده ای هم که روی آن نوشته شده بود( ما خانواده های زندانیان سیاسی، خواهان آزادی مبارزان دربند هستیم) را در پیشاپیش خود حمل می کردند . مقداری که رفتند، نیروهای شهربانی و ساواک حمله کردن، که بلافاصله ما خواهران را متفرق کردیم و تعدادی از این خواهران هم دستگیر شدند .



حمید پارسایی:
روز 17 دی ماه سال 56، خانم ها در مشهد یک راهپیمایی را سازماندهی کردند و از میدان بیت المقدس به طرف چهارراه خسروی و از آنجا به طرف چهارراه شهداء و میدان شهدا رفتند. که آقای فرودی در این حرکت نقش عمده ای داشت . در این روز تعدادی از این خانم ها دستگیر شدند . وقتی فرودی از این قضیه مطلع شده بود سراغ من آمد و گفت : باید کاری کرد . در حالی که آن موقع ما سن و سال زیادی نداشتیم اما تصمیم گرفتیم که به منزل آیت ا... میرزا جواد آقای تهرانی که آن زمان در بازار سرشور بود برویم و ایشان را از دستگیری این خواهران توسط ساواک مطلع سازیم . وقتی به منزل حضرت آیت ا... وارد شدیم ، دیدیم داخل یک اتاق کوچکی نشسته است ، موضوع دستگیری خواهران را با ایشان در میان گذاشتیم. ابتدا حضرت آیت ا... تهرانی مقداری گریه کرد و بعد با دیگر آقایان حوضه، تماس گرفتند و سرانجام به خاطر فشارهایی که از طرف علماء وارد شده بود خواهران آزاد شدند .



سیداحمد رحیمی:
من یادم هست که در مشهد دوره خدمت آموزش سربازی را می گذراندم. عصرهای جمعه، جلسه ای بود که مقام معظم رهبری در مسجد امام حسن (ع ) در خیابان دانش داشتند . آقای فرودی دوستان را تشویق می کردند که در این جلسه شرکت کنید . حتی به من می گفت : شما با همین لباس سربازی در این جلسه شرکت کنید . من چندین جلسه با لباس در جلسه مقام معظم رهبری شرکت کردم تا اینکه یک روز، آقایی من را بیرون از جلسه صدا کرد و گفت : این جا چکار می کنی ؟ گفتم : آمده ام نماز بخوانم . گفت : چرا این جا؟ مگر مسجد قحطی است ؟ گفتم : این جا در مسیر پادگان است و به پادگان نزدیک می باشد . آمدم این جا نماز خواندم و بعد هم چون سخنرانی بود نشستم و گوش کردم . گفت : برو دفعه آخرت باشد که در این مسجد می آیی .



سیداحمد رحیمی:
روزی قرار بود مقام معظم رهبری را که تبعید شده بودند به مشهد بیاورند و در دادگاه محاکمه کنند. آقای فرودی از طریق خواهرشان ، خواهران زیادی از جمله خانم من و دیگر بستگان را آماده کرده بودند که اینها را ببرند مقابل دادگستری و سعی کنند که آنها را در آن جلسه شرکت دهند . با دیدن این تعداد خواهر، دادگستری وحشت کرده بود و در آن روز دادگاه برگزار نشد .


یادم هست برای اولین بار با فکر و اندیشه امام توسط کتاب حکومت اسلامی که توسط مهدی فرودی در اختیار من قرار گرفت آشنا شدم . وقتی فرودی این کتاب را به من داد گفت : این کتاب را بخوان ، اما مواظب باش که ساواک متوجه نشود که اگر این کتاب دست ساواک بیافتد صاحب آن جان سالمی بدر نمی برد . وقتی من این کتاب را خواندم آنجا دریافتم که چگونه دین می تواند جامعه را هدایت و رهبری کند و این که نقش رهبری در یک نظام سیاسی چگونه مؤثر است .
یادم است یک دفعه یکی از دوستان ما توسط ساواک دستگیر شده بود و بر حسب اتفاق، نگهبان سلول ایشان، یکی از سربازهای آشنا بود. آن دوست با نامه ای به مهدی فرودی می نویسد که خلاصه اینجا ما را زیاد اذیت کردند و بعضی بچه ها را لو داده ام و این نامه توسط آن سرباز به فرودی تحویل می شود. یادم است که آقای فرودی به منزل ما آمد و گفت : فلانی مشهد را ترک کن که اسم شما هم لو رفته است و احتمال دارد که سراغ شما هم بیایند در ضمن علی رغم این که، ایشان در فشار مالی بود به من گفت : اگر پول لازم داری بگو تا برات تهیه کنم . بعد هم توجیه کرد که سریع به تهران بروم .



سیداحمد رحیمی:
یک روز مهدی فرودی به من گفت : الان بهترین موقعیت است که شما بیایید و از این فضای باز سیاسی که ایجاد شده استفاده کنید و خواست در کتاب فروشی که راه اندازی کرده بود، کار کنم . من هم هرگز به خود جرأت نمی دادم که به ایشان بگویم نه . مدت زیادی من در این کتابخانه مشغول فعالیت بودم و مسئولیت کتابخانه را برعهده داشتم .


من برای اولین بار مهدی فرودی را در سال 53 که از زندان آزاد شده بود دیدم . یادم است که ایشان بسیار لاغر و نحیف شده بود چون دوستانی که قبل از زندان با ایشان آشنایی داشتند عنوان می کردند که، فرودی این گونه نبوده است . چهره ایشان را که دیدیم خیلی متاثر شدیم وقتی ایشان از باز جوییها و مصائبی که بر سر ایشان آمده بود برای ما تعریف می کرد، ما اصلاً باورمان نمی شد که ایشان چگونه توانسته بود این همه شکنجه را تحمل کند و دست از هدفش که مبارزه بود بر ندارد. در همان جلسه اول، یک سری از کتابهایی که دستش بود را به ما داد و ما رفتیم و آنها را مطالعه کردیم .



سعید رئوف:
یادم هست در مدرسه علمیه ای که ما تحصیل می کردیم یک روز اعلام کردند که مقلدین آقای خویی و آیت ا... میلانی خودشان را معرفی کنند که می خواهیم به هر کدام، یک رساله ای بدهیم . این کار تا آن روز مرسوم نبود . ساواک بدینوسیله می خواست مقلدین حضرت امام را شناسایی کند. این کار صورت گرفت و به فاصله کمتر از یک هفته مقلدین حضرت امام (ره ) را دستگیر کردند و در مدرسه رعب و وحشت عجیبی افتاده بود .



سعید رئوف:
در مدرسه علمیه که بودیم یادم است مهدی فرودی به اتفاق یکی دو نفر از دوستانش یک تئاتری در مدرسه اجرا کردند. یک نفر، نقش آمریکا و یک نفر نقش شاه و یک نفر هم نقش ملت را بازی می کرد. این تئاتر خیلی شیرین و خنده دار بود. در عین حال آمریکا را نشان می داد، که دارد شاه را باد می کند دکمه پیراهنش را فشار می داد و یکی هم تلمبه می زد. شاه باز بلافاصله آن کلاه آمریکا که سرش بود یواش یواش دکمه را،می چرخاند و آهسته بادش خالی می شد. می خواست بگوید هر زمان آمریکا اراده بکند شاه باد و خالی می شود. بعد از پیروزی انقلاب ما این تئاتر را در مسجد محله مان اجرا کردیم .




سعید رئوف:
در سال 1354 در مدرسه علمیه موسی بن جعفر مشغول تحصیل شدم در آن مدرسه مهدی فرودی به عنوان استاد ادبیات و در واقع معلم انشاء ما بود. خودش نیز سن و سال کمی داشت .از روز اول که ،با ایشان آشنا شدم از وضعیت فکری و فرهنگی خودش با ما صحبت می کرد . یادم است یک روز دو عدد کتاب به ما داد که برویم و مطالعه کنیم و کتابها را به صورت خلاصه نویسی تحویل بدهیم . وقتی این کار را انجام دادیم بعد کم کم گفت: شما باید کارهای غیر مطالعاتی انجام دهید .
یادم است یک دفعه که ساواک مهدی فرودی را دستگیر کرده بود ، در غیاب ایشان مادرش اعلامیه های حضرت امام (ره ) را می برد و در گوشه باغچه منزل مخفی می کند. مهدی تعریف می کرد که، وقتی ساواک ما را اذیت کرد یک روز به منزل آمدند و مقابل مادرم مقداری به من تشر زدند و گفتند : ما این را اعدامش می کنیم . خلاصه اگر اعلامیه و چیز دیگر دارد بگو . مادرش تحت تأثیر قرار می گیرد و می گوید یک تعداد اعلامیه بوده من آن را در باغچه مخفی کرده ام . ساواک اعلامیه ها را زیر خاک بیرون می آورد ، در حالی که همه پاره پاره شده بودند .

حسن زارع حیدر آبادی:
یادم می آید در یکی از دستگیری های فرودی توسط ساواک ، من در منزل ایشان حضور داشتم که رئیس یا معاون ساواک به منزل ایشان آمدند و ابتدا به جستجو پرداختند تا شاید بتوانند مدرک و یا سندی را پیدا کنند. بعد هم ایشان را با خود بردند و حدود یک ماهی به طول انجامید تا برگشت وقتی از زندان آزاد شده بود ، بدنش بسیار نحیف شده بود و آثار شکنجه کاملا مشهود بود اما در عین حال در برخورد با مادر و دیگر اعضای خانواده چهره ای مصمم و با روحیه او خود نشان می داد . ظاهرا یکی از کسانی که در ارتباط با فرودی دستگیر شده بود، یک قسمتی از کارها و اسناد و مدارک و اعلامیه ها را لو داده بود به همین دلیل مأموران ساواک شاه، وارد خانه شده بودند .اگر چه قبلا اسناد و مدارک به محل دیگری انتقال داده شده بود . مأمور ساواک وقتی دید مادر فرودی بی تابی می کند گفت : نگاه کن مادر ، من هیچ چیز همراهم ندارم . این بچه شما آن جا مهمان ما است، کارش نداریم. ما فرزند شما را خیلی عادی آوردیم که شما صادقانه هر چه هست به ما بگویید تا منجر به آزادی مهدی شود . مهدی هم با ایماء و اشاره مقداری به مادر فهماند که یک وقتی عاطفه مادری غلبه نکند و اطلاعاتی را لو بدهد . این مأمور برای اینکه صحنه را طبیعی جلوه دهد در خواست آب کرد . خواهر مهدی رفت که لیوان آبی بیاورد وقتی آب آورد گفت : نه از همین شیر حیات آب می خورم . این مأمور تا خم شد که آب بخورد اسلحه زیر کتش مشاهده می شود. مادر فرودی تا این صحنه را دید به آن مأمور گفت : شما دروغ می گویی . شما ظاهر سازی می کنی . این اسلحه چیست که به کمرت بسته ای ؟ مهدی به مادرش گفت : مادر چیزی نیست این را برای حفاظتش آورده بعد از زیر زمین بالا آمدند و گفتند : این اتاقها متعلق به چه کسی است ؟ پدرم گفت : این جا ما مستأجر هستیم و در این دو اتاق زندگی می کنیم . گفت : می توانیم این دو اتاق را ببینیم ؟ پدرم گفت : بله نگاه کنید . عکس مرحوم آیت الله بروجردی روی دیوار اتاق منزلمان نصب بود مأمور پرسید این عکس کیست ؟ نکند عکس خمینی است ؟ چون اینجا پایگاه طرفداران خمینی است . پدرم گفت : این عکس آیت الله بروجردی است .

سیداحمد رحیمی:
یک دفعه آقای فرودی دو جزوه که یکی رویش نوشته بود تحلیل و دیگری هم مواضع گروه ها در زندان بدست آورده بود. وقتی ما این جزوه ها را مطالعه کردیم ، دیدیم خیلی جالب است، زیرا مواضع ضد روحانیت و ضد انقلابی که این گروها در زندان داشتند به قلمی زیبا نوشته شده بود .این جزوه ها برای رسوا کردن منافقین خیلی خوب بود. نمی دانم با کدام یک از آقایان روحانی تماسی مبنی بر چاپ این جزوه ها گرفتند که مورد موافقت قرار گرفت . ابتدا این جزوه ها توسط یکی از دوستان تایپ شد و بعد باز بینی کردیم و اشکالات ویراستاری را بر طرف کردیم . طرح روی جلدش را هم به یکی از دوستان که سلیقه خوبی در طراحی داشت دادیم که طرح زیبایی کشیدند . جلد هر دو را قرمز چاپ کردیم که نسبت به این گروها احساس خطری بشود . حدود بیست هزار چاپ کردیم . حتی پول چاپ کتا بها را نداشتیم که پرداخت کنیم. چک دادیم و بعدا وجه آن را پرداخت کردیم. این کتابها را به محل نماز جمعه می بردیم و می فروختیم و یا مقابل دانشگاه می بردیم که خیلی هم شلوغ می شد و حزب الله می آمدند و دسته ، دسته از ما می خریدند . این کتابها در آن مقطع تأثیر زیادی در روی جوانها داشت زیرا مواضع منافقین ، حزب توده ، نهضت آزادی ، و جبهه ملی در زندان بود . یک روز آقای فرودی به من گفت : فلانی بیا این کتابها را ببریم، در تهران بفروشیم . ایام تابستان بود و ما کتا بها را در کارتن بسته بندی کردیم و به تهران بردیم و دو نفری رفتیم مقابل دانشگاه تهران کتابها را بساط کردیم. در طی دو ساعت، دو هزار از این کتابها در آنجا بفروش رفت . بعد یک نفر آمد و گفت: آقا، سریع کتابها را جمع کنید و بروید که به ما اطلاع داده اند که تا نیم ساعت دیگر منافقین می آیند. بقیه کتابها را برداشتیم و به قم رفتیم. و در آنجا هم اکثریت کتابها را فروختیم و بقیه را به مشهد برگرداندیم .



ناصر غزالی پور:
یکی دو روز قبل از روز کارگر، آقای فرودی مقدار زیادی پوستر آورد و گفت: که فردا باید برویم و اینها را توزیع کرده و بچسبانیم، این پوستر ها به مناسبت روز جهانی کارگر تهیه شده بود و در این پوسترها جملاتی از حضرت امام خمینی (ره) که درباره کارگر فرموده بودند: خداوند خودش کارگر بود، پیغمبر ما دست کارگر می بوسید نوشته شده بود.



سیداحمد رحیمی:
زمان انقلاب من معلم بودم و در طرقبه خدمت می کردم یک روز آقای فرودی به من گفت: برای طرقبه چه کار کردی؟ گفتم: فعلاً که مسئولیت کتاب فروشی را به عهده دارم و به امور دیگر کمتر می رسم. گفت: باید فعالیت بیشتری بکنید. قرار شد به اتفاق چند نفر از دوستان اولین راهپیمایی را در طرقبه راه اندازی کنیم. از ایشان در خواست کمک کردیم. ایشان محمد پارسا را ( که بعد فرمانده سپاه فردوس شد ) به من معرفی کرد. ایشان خط خوبی داشت. خدمت ایشان رسیدیم و گفتم : ما یک برنامه راهپیمایی در طرقبه داریم. لطف کنید یک چیزی بنویسید. گفت: فردا بیایید اگر رسیدیم برایتان تهیه می کنم. فردا که رفتم، دیدم یک بسته بندی بزرگی به من داد. وقتی بسته را باز کردم، دیدم دو عدد پرونده است. بعد خدمت آقای فرودی رسیدیم و گفتیم: ما آنجا مشکل سازماندهی داریم. گفت: مشکلی نیست، خودت می توانی حل کنی. فقط یک سخنران را من برای شما دعوت می کنم، به هر جهت یکی از برادران روحانی را معرفی کردند که ما خدمت ایشان رسیدیم و با ایشان دیدار و صحبت کرده و قرار گذاشتیم که خودشان به طرقبه تشریف بیاورند و در پایان راهپیمایی در مسجد جامع سخنرانی کند. در ضمن، روز قبل از راهپیمایی یک مقدار تراکت مبنی بر راهپیمایی آماده کرده بودیم و به دانش آموزان و دوستانی که اعتماد داشتیم تحویل دادیم و بدین وسیله تا حدودی جو را آماده کردیم. خوشبختانه یک راهپیمایی عظیمی برگزار شد که برای نیروی انتظامی غیر منتظره بود. حدود نیم ساعت ،جلسه سخنرانی به طول انجامید. این راهپیمایی زمینه بسیار خوبی را در مردم طرقبه ایجاد کرد.




سید مهدی رحیمی:
یک نفر بود که برادرش جزء چریک های فدایی خلق بود وقتی احساس کرده بود ، قرار است به انقلاب ضربه بزنند با آقای فرودی تماس گرفته و قضیه را مطرح کرده بود و با کمک آقای فرودی رفتند و آن لانه فساد را با همکاری نیروهای سپاه از بین برده و افرادش را دستگیر کردند.


یادم است که در زمان ریاست جمهوری بنی صدر یک روز صبح اطلاع پیدا کردیم که ظاهراً به خاطر پیروی از بنی صدر مغازه های مشهد تصمیم گرفته اند که مغازه ها را باز نکنند. آقای مهدی فرودی بلافاصله کسانی را که در جاهای مختلف می شناخت که در خط امام و رهبری هستند در جریان امر، قرار داد و از آنها در رابطه با اقداماتی که باید انجام شود ،نظر خواهی کرد . سرانجام به این نتیجه رسیدندکه تعدادی اسپری تهیه کنند و هر چند نفر از یک خیابان شروع کنند و روی درب یا شیشه مغازه هایی که بسته است یک علامت مخصوصی بگزارند. در ضمن به همه نیروها سفارش کرد که وصیت نامه های خود را بنویسند . چون موقعیت حساس و خطرناکی بود . من یادم است که به اتفاق فرودی و چند نفر دیگر، از دوستان از میدان شهداء وارد خیابان امام خمینی (ره) شدیم و مغازه هایی را که بسته بودند، علامت مخصوصی از قبیل ضربدر ، نقطه و .... مشخص می کردیم . بعضی از مغازه دارها می پرسیدند که این کارها چیست ؟ اینها کیستند ؟ می گفتیم : بعداً متوجه می شوید . به ایستگاه سراب که رسیدیم یک مغازه ای را که می خواستیم علامت بزنیم صاحب مغازه آمد و گفت : چه کار میکنید ؟ گفتیم داریم علامت می زنیم تا شماها را بشناسیم که چه کسانی هستید . گفت : چرا این کار را میکنید ؟ بیائید مغازه را آتش بزنید . آقای فرودی گفت : چرا آتش بزنیم، جمهوری اسلامی نیاز به این امکانات دارد ، اینها باید باشند بعد به درد می خورند . هنوز از ایستگاه سراب چند قدمی رد نشده بودیم که بچه ها خبر آوردند که مغازه ها دارند باز می کنند . به چهار راه مدرس فعلی که رسیدیم دیدیم تمام مغازه ها باز کرده اند. ظهر آن روز ،اخبار اعلام کرد که امام خمینی (ره) حکم ارتداد جبهه ملی را اعلام کرده اند و این خبر یک شور و شعف خاصی در بچه ها ایجاد کرد . دیگر نیروها را جمع کرد و تظاهراتی راه اندازی کردند و حدود چهار، پنج هزار نفر جمع شدند ،با صدا و سیما ،تماس گرفته شد که بیایند و فیلمی از تظاهر کنندگان تهیه نمایند تا دشمنان بدانند که مردم در صحنه حاضر هستند .



حمید پارسایی:
یکی دو عدد کتاب را که راجع به مواضع گروهها در زندان بود، فرودی چاپ و در سطح شهر مشهد پخش کرد و تعداد زیادی را هم به اتفاق دو نفر از دوستانش به تهران برده بود و در مقابل درب دانشگاه تهران به فروش گذاشته و توانسته بودند طی نصف روز دو سوم کتابها را بفروش برسانند.( این کتاب جهت شفاف کردن گروههای چپ آن موقع بسیار کارساز بود). بقیة کتابها را هم به قم برده تا در آنجا به فروش برسانند. مقابل درب مدرسة فیضیة قم، کتابها را پهن می کنند که بفروشند. عده ای آمدند و مخالفت کردند و نگذاشتند که کتابها در آنجا به فروش برسد به وسیلة یک طلبه ای، کتابها را شب، داخل یک مدرسه ای گذاشته تا فردا منتقل کنند، تعدادی از این کتابها را در قم توزیع کرد و یک تعدای را هم گذاشت که به کرمان بفرستد.



حمید نیا:
یکی دو سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی مهدی فرودی از طرف وزارت امور خارجه برای بررسی ابعاد سیاسی مذهبی و اقتصادی هندوستان به آنجا اعزام شد. مبلغی هم برای هزینه به ایشان داده بودند. فرودی حدود دو عدد دفتر صد برگ، گزارش تهیه کرده بود. وقتی هم که برگشت مقدار قابل توجهی از مبلغی را که برای هزینه در نظر گرفته بودند، برگشت داده بود . مسئولین مربوطه تعجب کرده بودند که ایشان طی این مدت چگونه زندگی را سپری کرده است.



احمد رجبی باغدار:
یک انجمن اسلامی در سطح استان تشکیل شده بود و آقای فرودی از من خواست که به عنوان نماینده طرقبه در جلسات آنها شرکت کنم . وقتی وارد این جمع شدم، دیدم در این تشکل بحث روحانیت، یک بحث حاشیه ای است و نظر روحانیت و مشروعیت خیلی جائی ندارد . خودشان همه چیز را می برند و می دوختند . من با آقای فرودی مشورت کردم که آقا قضیه این طوری است . ایشان گفت : شما محکم جلویشان بایست هر گونه اطلاعیه ای که می خواهند بدهند حتماً باید به روئیت و تأیید یکی از علمای مبارز و شناخته شده مشهد برسد.



علی اکبر قلی زاده:
بعد از شهادت ایشان یک روز در مسجد، محل کلاس قرآن بود و دخترم هم در مدرسه بود . به همین دلیل مجبور شدم پسر کوچکم را بخوابانم و به پسر بزرگم گفتم : اگر برادر کوچکت از خواب بیدار شد مواظب باش طرف بخاری نرود . جلسه قرآن که تمام شد سریع به طرف منزل برگشتم . چون بچه ها تنها بودند یک مقداری دل نگران شده بودم . اما وقتی درب را باز کردم ، دیدم پسرم دارد با خودش حرف می زند و خیلی خوشحال است . گفتم : مادر چیه ؟ چه شده ؟ گفت : بابا الان اینجا بود . گفتم : بابا از کجا آمده بود ؟ چه شکلی بود ؟ بعد پسرم به عکسهای پدرش اشاره کرد و گفت : اینجوری . در ادامه گفت : بابا وقتی آمد پنجره بسته بود . به پنجره زد و گفت : پسرم بیا در را برایم باز کن تا بیایم داخل. گفتم : بابا من نمی توانم چون دستم نمی رسد . بابا گفت : پسر جان بالشها را زیر پایت بگذار و بعد می توانی درب را باز کنی . من هم درب را باز کردم و بعد پدرم آمد و با من بازی کرد .



سیداحمد رحیمی:
یک دوستی در طرقبه به نام حجت زرینی داشتم که ایشان معلم بود . ابتدا از طرفداران سر سخت منافقین بود و به شدت از آنان طرفداری می کرد . یک روز قضیه ایشان را برای مهدی فرودی تعریف کردم و گفتم که در طرقبه خیلی مزاحم ماست و نمی گذارد فعالیت کنیم .آقای فرودی گفت : به هر شکلی ایشان را نزد من بیاور. من حجت زرینی را خدمت آقای فرودی بردم. نمی دانم در گوش ایشان چه وردی خواند که کاملاً عوض شد. حجت زرینی از آن تاریخ به بعد آمد و گفت : از امروز من دیگر پوستر و عکس از منافقین نمی چسبانم و آمده ام که هر کاری که شما بگویید انجام بدهم .


بعد از انقلاب در دفتر فعالیتهای انقلابی فرودی، مشغول فعالیت بودم. یادم است که در آنجا ما بخاری کم داشتیم. ایشان رفت و یک بخاری از منزلش آورد و گذاشت و خودش به جبهه رفت. بعد از مدتی که به منزل فرودی رفته بودیم. خانم ایشان می گفت: این زمستان خیلی سرما خوردیم. چون ما یک بخاری داشتیم که نمی دانم مهدی آن را کجا برده بود.



علی طلوعی :
یکی از دوستان برای اینکه برادر فرودی بتواند به کارهایش سرعت بیشتری بدهد یک موتور هوندا خریداری کرده بود تا در اختیار آقای فرودی قرار دهد اما جرأت اینکه بتواند این موتور را به منزلش ببرد و تحویل دهد را نداشت. تا اینکه یک روز موتور را می برد و مقابل منزل فرودی می گذارد و خداحافظی می کند و می رود. بعد که آقای فرودی از این موضوع مطلع شده بود خیلی ناراحت و عصبانی شده و به ایشان اعتراض کرده بود.


یادم است در یکی از عملیاتها، فرودی مجروح شده و مدتی در بیمارستان بستری بود. وقتی به منزل انتقال پیدا کرده بود، خانمش برای یک روز ظهر ایشان ،سوپ درست کرده بود . هنگام ظهر یکی از دوستانش وارد خانه می شود فرودی به ایشان می گوید : نهار خورده ای ؟ می گوید : نه اتفاقا خیلی هم گرسنه ام فرودی می گوید : غذا هست و غذای خود را به ایشان می دهد تا بخورند .



علی اکبر قلی زاده:
یکی از منافقین توسط دولت دستگیر شده و100 ضربه شلاق خورده بود،پس ازاینکه آزاد شده بود .یک روز خودش به منزل ما آمد وبه دست وپای آقای فرودی افتاد وگفت:آقای فرودی در جلسه حزب ،منافقین گفتند : باید آقای فرودی را ترور کنیم .چون من از دوران بچگی شمارا می شناختم. گفتم: مگر چکار کرده که ما بایدترورش کنیم. گفتند:چون آقای فرودی در حال حاضر برای خودش خانه های آنچنانی دارد وامکانات زیادی از سپاه گرفته است.من هم یک شب با توجه به تصمیم قبلی حزب،قرارشد شما را ترور کنم.همان شبی که شما با عجله از فلکه سعدی می آمدید آن شخصی که پشت سرتان بود من بودم. آن شب من مسلح بودم وفاصله کمی با شما داشتم وبه راحتی می توانستم شلیک کنم . اما به خودم گفتم:این بیچاره را که من می شناسم ومی دانم یک دوچرخه معمولی دارد وهنوز همان لباسهای ساده می پوشد وهرچه، ازآن خودش و حاصل دسترنج وزحمات شخصی خودش هست به مردم می دهد،پس چرا حزب به من گفته این بنده خدارا ترور کنم وبه همین دلیل شما را ترور نکردم.



سعید رئوف:
یک سفری خدا توفیق داد به حج مشرف شدیم به علت جراحت هایی که داشتیم ودر حال پیاده روی در خیابان های مکه معظمه حالم به هم خورد و در خیابان افتادم . بعد از گذشت حدود دو ساعت چشم هایم را باز کردم، دیدم در جایی هستم که پارچه سفیدی رویم کشیده اند و باد سردی هم می وزد . متوجه شدم که یکی از پست های امداد می باشد . در همین هنگام دیدم فرودی جلو آمد و گفت : سعید بیدار شدی ؟ من که وحشت کرده بودم گفتم : این جا کجا است ؟ ما را کجا آوردید در آن فضای معنوی حج، بی اختیار شروع به گریه کردم . دست در گردن فرودی انداختم و با هم گریه می کردیم . بعد به من گفت : ساکت باش تا برایت خاطره ای را تعریف کنم و شروع کرد به نقل خاطره . دور خانه خدا داشتم می چرخیدم. دیدم یک پیرزنی دارد راه می رود .موفق نمی شود که طواف کند . گاهی به زمین می افتاد وزیر بغلش را می گرفتند و بلندش می کردند . با دیدن این صحنه ها ناراحت شدم و جلو رفته و پیرزن را به پشتم گذاشتم وحرکت کردم و مرتب لبیک می گفتم . این پیرزن هم هر وقت لبیک می گفت من بیشتر گریه می کردم .گفتم: خدایا مادرم را نتوانستم بچرخانم ولی این مادر را می چرخانم .هم این به اعمالش برسد، هم ثوابش برای مادرم باشد . هفت دور که تمام شد به آن پیرزن گفتم : بس است ؟گفت : پسرم هفت دور دیگر هم من را ببر . مجدد هفت دور دیگر را شروع کردم . دور پنجم یا ششم بود که به نفس نفس افتادم .خلاصه به هرشکلی بود هفت دور را زدم . می خواستم بپرسم بس است؟ بعد با خودم گفتم : اگر بگوید هفت دور دیگر ببر! نمی توانم. دیگر چیزی نگفتم و ایشان را زمین گذاشتم و گفتم : خدایا این هفت دور را به یاد پدرم بردم .



علی اکبر قلی زاده:
یک روز خودم مریض بودم و همان شب به دکتر رفتم اما موفق نشدم داروهایم را بگیرم . صبح روز بعد به آقای فرودی گفتم: من دیشب چون دیر وقت بود موفق نشدم داروهایم را بگیرم .شما اگر می شود آنها را برایم بگیرید. حدود ساعت 9 صبح بود که متوجه شدم در می زنند وقتی درب را باز کردم دیدم همسرم داروهایم را آورده است . گفتم : شما مگر ماشین ندارید که پیاده می آیید . گفت : چرا ولی ماشین را جلوی کوچه زردی پارک کردم .گفتم : برای چه تاجلوی خانه با ماشین نیامدید ؟ گفت: ماشین مال بیت المال است و من برای انجام کارهای سپاه از مقر بیرون آمده ام . من حق ندارم ماشین را جلوی درب خانه ام بیاورم و با آن داروهای همسرم را بدهم . تا مسیری که جزء کار سپاه بود با ماشین آمدم و ما بقی آن را پیاده آمدم . گفتم : خوب پول بنزینش را حساب کنید. گفت : پول بنزین را حساب کنم، لاستیکهایش که می سابد چکار کنم ؟ چه جوری جواب خدا را بدهم ؟ نه من اینکار را نمی کنم. بیت المال اینطوری نیست که هر کسی بتواند برای خودش استفاده کند چون ما باید اون دنیا جواب بدهیم.




علی اکبر قلی زاده:
روز تولد امام زمان(عج)، همسرم صبح موقع رفتن به محل کارش رو به من کردند و گفتند: کارهای من امروز زیاد است. امشب تا ساعت 1 زودتر برنمی گردم. 5 دقیقه بعد از رفتن آقای فرودی صدای زنگ درب حیاط به صدا در آمد. گفتم: کیه؟ گفتند: منزل آقای فرودی؟ گفتم: بله بفرمایید. گفتند: تا دم درب تشریف بیاورید. وقتی درب را باز کردم دیدم دو نفر خانم هستند در همین هنگام یکی از آنها بلافاصله از پله های جلوی درب بالا آمد و پشت درب حیاط ایستاد و گفت: خانم ما از آموزش و پرورش آمده ایم و حتماً باید آقای فرودی را ببنیم چون کار بسیار مهمی با ایشان داریم. گفتم:‌ ایشان مسافرت رفته اند و منزل نیستند من هم اطلاعی از ایشان ندارم. حدود دو ماه است که من از ایشان اطلاعی ندارم. گفت: خانم اگر به من شک دارید و بیایید و جیبهای مرا بگردید و نگاه کنید تا مطمئن شوید. گفتم: خانم، این چه حرفی است که شما می زنید مگر من پلیس هستم که بیایم و جیبهای شما را بگردم. در همان هنگام دیدم که خانم وحشت زده و رنگ پریده شد ودستهایش می لرزید و حرکاتش نشان دهندة این بود که این خانم از منافقین است بعد من گفتم:‌ خانم برو پایین الان بچه ام بیدار می شود. با دست اشاره کردم و ایشان را بیرون کردم و درب را بستم. مدتی گذشت دو مرتبه یک خانم دیگر آمد و درب زد و گفت: منزل آقای فرودی؟ گفتم: بله ، گفت: من از آموزش و پرورش آمده ام. این دفعه درب را که باز کردم، جلوی درب ایستادم و اجازه ندادم که داخل بیاید. گفتند:‌اجازه بدهید داخل بیایم،‌ کار مهمی با شما دارم و باید با شما صحبت کنم چون باید حتماً آقای فرودی را ببینم. یا اینکه محل کار ایشان را به ما بگویید و گرنه اتفاق خیلی بدی برایشان می افتد. گفتم: ایشان نیستند و من هم اطلاعی ندارم. حدود ساعت 4 بعد از ظهر بود دیدم که یک آقایی از پله های جلوی درب بالا آمده و گوشش را به درب چسبانده و گوش می دهد. بعد از چند لحظه هم زنگ زد. گفتم: کیه گفت: اینجا منزل آقای فرودی است؟‌گفتم: بله گفت: از آموزش و پرورش آمده ایم و کار ضروری با ایشان داریم حتماً باید آقای فرودی را ببینیم. من درب را باز نکردم و از پشت درب گفتم: آقای فرودی مأموریت هستند والان در منزل نیستند و من هم از ایشان اطلاعی ندارم. گفت: خانم لطفاً درب را باز کنید من کار ضروری دارم و باید ایشان را ببینم و با ایشان صحبت کنم. گفتم: آموزش و پرورش خودشان می دانند پس اگر شما از نیروهای آموزش و پرورش هستید، چگونه نمی دانید! در همین هنگام متوجه شدم درب خانه همسایه روبرویمان باز شد واین فرد دستپاچه شد و زود رفت. من بلافاصله چادر پوشیدم و رفتم درب را باز کردم دیدم مثل اینکه همان فرد یک چیزی زیر اورکتش پنهان کرده است و چون در داخل کوچه یکی از همسایه ها مشغول اسباب کشی بود و کوچه شلوغ بود آن فرد اطرافش را نگاه می کرد و دو به شک بود. خود من هم کمی دچار اضطراب شده بودم و چون می دانستم ایشان شب دیر وقت می آیند با خودم گفتم‌ نکند اینها بفهمند و بلایی به سرشان بیاورند. پدرم آن روز، از صبح به حرم مطهر امام رضا (ع) رفته بودند. وقتی برگشتند، گفتند: دخترم، چرا ناراحت هستی؟ گفتم: از صبح دو مرتبه چند خانم به درب خانه آمده اند و بعد از ظهر هم آقایی آمده بود و من مشکوک شده ام و مهدی آقا هم چون صبح در موقع رفتن به محل کارشان گفتند: امشب دیر وقت می آیم، می ترسم. پدر گفت: جایش را بلد هستی؟ گفتم: بله گفت: بلند شو با هم به آنجا برویم و مهدی آقا را مطلع کنیم. من هم دختر را بغل کردم و همراه پدرم به آنجا رفتیم، نگهبان دم درب آنجا گفت: آقای فرودی برای خرید شیرینی بیرون رفته اند. شما چکاره شان هستید؟ گفتم : خانمشان هستم. گفتند:‌بفرمایید داخل بنشینید تا بیایند. گفتم: نه ، همین جا می ایستم. بعد آن نگهبان، دو تا صندلی آورد و ما نشستیم. وقتی ایشان آمدند گفتند: شما اینجا چکار می کنید؟ بعد ایشان را به کناری کشیدم و گفتم: صبح بعد از رفتن شما دو تا خانم آمدند و بعد از آن هم یک خانم دیگر آمد. بعد از ظهر هم یک آقایی با فلان مشخصات دم درب خانه آمدند و شما را کار داشتند. گفت: شاید از بچه های محل کار خودم بوده اند و می خواستند سربه سر شما بگذارند و بعد از بچه های آنجا پرسیدند. آنها گفتند: هیچ کدام از ما نبوده ایم. بچه های آموزش و پرورش هم طی تماس گفته بودند که از نیروهای ما نبوده اند. به ما گفتند: شما بروید من خودم می آیم. شب بچه ها تا درب خانه ایشان را رساندند که برای ایشان اتفاقی نیفتد.



علی اکبر قلی زاده:
یک روز خانمی به منزل ما آمد و از من سئوال کرد و گفت : شوهر شما پسرش را بیشتر دوست دارد یا دخترش را ؟ آن زمان دخترم سه سالش و پسرم هم تازه بدنیا آمده بود . گفتم: من نمی دانم ولی به نظر من هر دو را به طور مساوی دوست دارد . در ادامه هم سئوالهایی کرد که من متوجه شدم او مخالف ما است و می خواهد با حرفهایش مرا تحریک کند من هم در جواب می گفتم نمی دانم واطلاعی ندارم . در نهایت گفت : خوب حق دارید اطلاع نداشته باشی چون شوهرتان هیچ وقت خانه نیست . این هم شوهر شد ؟ گفتم : شوهرهایی که اینجا در خانه نیستند و فقط امکانات زندگی را جور می کنند فقط همین ها، شوهرند ؟ این را بدانید که من به شوهرم افتخار می کنم که رزمنده است و دارد خدمتی می کند و نمی توانم جلوی فعالیت او را بگیرم و بگویم در این زمان به جبهه نرود، بلکه خودم را مسئول می دانم و هر زمان بچه ام مریض شود به دکتر می برم و مشکلاتم را به تنهایی حل می کنم چون شوهرم در جای نامناسبی نرفته و افتخار می کنم که این چنین شوهر و بچه هایی را دارم و در نزد خداوند در اجر ومزد ایشان شریک هستم . وقتی همسرم از جبهه برگشتند موضوع را برای ایشان بیان کردم . همسرم گفت : ما شبها درآنجا گریه می کنیم و خودمان را روی خاکها می اندازیم که مهر زن و بچه را خداوند از ما بگیرد تا وقتی به اینجا می آییم تحت تأثیر محیط قرار نگیریم و از جبهه محروم نمانیم. الان خداوند ما را دعوت کرده و دارد صدایمان می زند و می گوید : ای مردم اول من، بعد بچه ات . اول من، بعد زن و پدر و مادرت .ما هم الان داریم کاری می کنیم که بتوانیم از این امتحان سرافراز بیرون بیاییم ولی مردم این طوری برخورد می کنند. من می دانم که شما از حرفهای آنها ناراحت نمی شوید . گفتم : بله آن خانم هر چه سئوال کرد من گفتم نمی دانم، اطلاعی ندارم. در ادامه گفت : آنها خیال می کنند من همسر و بچه هایم را دوست ندارم . چه کسی است که بچه هایش را دوست نداشته باشد ؟ من وقتی عکس اینها را می بینم دلم برایشان پرمی زند. منتهی چون خداوند مرا دعوت کرده و لبیک گفتم، من باید به لبیک خدا پاسخ بدهم و همسر و فرزندانم را به خدا می سپارم.




علی اکبر قلی زاده:
یک شب قبل از انقلاب، همسرم (مهدی فرودی) در موقع بیرون رفتن از منزل گفت: امشب ساعت 12 بر می گردم. اما ساعت دوازده نیمه شب که بیدار شدم، دیدم ایشان هنوز نیامده است، نگران شدم. مدتی داخل راهرو حال ایستاده بودم که متوجه قدمهای تندی در داخل کوچه شدم. در همین حین دیدم همسرم سریع درب را باز کرد و به داخل خانه پرید و گفت: خانم برق را روشن نکنید، من هستم. بعد که بالا آمد گفت: یک نفر مرا تعقیب می کرد و پشت سرم حرکت می کرد، به همین دلیل بود که گفتم برق را روشن نکنید و کمی دیرتر به خانه رسیدم.



محمد مهدی سیادت:
خاطرم است بعد از مدتی که از خدمت آقای فرودی در سپاه می گذشت یک روز یکی از برادران به ایشان گفت : آقای فرودی چرا حقوق خود را نمی گیری؟ ایشان در پاسخ گفت :مگر سپاه حقوق می دهد . آن برادر گفت:بله ،یک سال است که حقوق نگرفته ای و بیست و چهار هزار تومان طلبکار هستی .



سیداحمد رحیمی:
آقای فرودی یک کتاب خیلی بزرگ و قطوری تهیه کرده بود . پشت جلد کتاب داده بود بنام مهدی فرودی چاپ کرده بودند . هر وقت کسی به فرودی مراجعه می کرد و از ایشان سئوالی می کرد. ایشان این کتاب را که داخلش سفید بود و حدود 400 صفحه بود می داد و می گفت : باز کن و بخوان . وقتی این کتاب را ورق می زد می دید همه اش سفید است . این امر باعث شده بود تا دیگران به این نتیجه برسند که فرودی قصد مطرح کردن و تعریف کردن از خود را ندارد . این کتاب باعث شده بود که هر وقت ما می خواستیم فرودی را به کسی معرفی کنیم از روی مزاح و شوخی می گفتیم اگر شما می خواهید شخصیت فرودی را بشناسید بیایید این کتاب را بخوانید.


یادم است یکسری از افراد مسائلی را درباره آقای طبسی مطرح می کردند. به اتفاق آقای فرودی خدمت آقای طبسی رسیدیم ومسائلی را با ایشان در میان گذاشتیم وآقای طبسی آن مسائل را تکذیب کردند وبا دلایل وصحبتهای که داشتند فرودی را قانع کردند. آقای فرودی فهمید که آن دوستان بی خودی جو سازی کرده اند،لذا قشنگ یادم است که به آقای طبسی فرمودند:حاج آقا مرا ببخشید از اینکه پشت سر شما یکسری حرفها زده ام وممکن است غیبتی کرده باشم. شما از من راضی باشید.حاج آقا هم با روی باز ایشان را پذیرفتند وگفتند:اشکال ندارد من از شما راضی هستم، ولی سعی کنید اگر از این حرفها زده شد، باز به خودم منتقل کنید. وقتی از آن مکان بیرون آمدیم آقای فرودی با آن دوستانی که این حرفها را زده بودند برخورد کرد وگفت:این حرفهای که شما زدید، دروغ است.



سیداحمد رحیمی:
یادم است در موقعی که ما می خواستیم اساس نامه ای برای انجمن اسلامی معلمان طرقبه بنویسیم آقای مهدی فرودی تأ کید داشت که بحث ولایت فقیه در آن گنجانده شود وما، در بند اول ومقدماتی نوشتیم که این انجمن اسلامی تحت مواضع صد در صد امام خمینی اداره خواهد شد .



سعید رئوف:
یک سال من یادم است که مهدی در روز سیزده رجب روز ولادت حضرت علی (ع) بازحمت زیاد لامپ تهیه و مدرسه را چراغانی نمود ، شیرینی هم تهیه کرد و مجلس مفصلی برگزار نمود .



سیداحمد رحیمی:
من در سال 65 در منطقه بودم و خانواده ام را برده بودم. وقتی آقای فرودی می خواست به جبهه بیاید، به منزل ما مراجعه می کند و می گوید: اگر چیزی قراراست برای فلانی بفرستید بدهید، من ببرم. مادرم هم امکانات زیادی به وزن 30 -40 کیلو گرم را در داخل کیسه ای می گذارد و به فرودی می دهد که برای ما به اهواز بیاورد. ایشان چون با اتوبوس می آید می بیند حمل این همه امکانات مشکل است. لذا سر کیسه را باز می کرده و یکسری وسایل از قبیل دیگ زود پز ، پلوپز و... را در آورده و با خودش می گوید: اگر این امکانات را لازم داشت، اهواز برایش تهیه می کنم. یک روز صبح زود خواب بودم ، دیدم کسی درب خانه را می کوبد. وقتی درب خانه را باز کردم با چهرة معصوم و دوست داشتنی فرودی رو به رو شدم. ایشان را به داخل خانه راهنمایی کردم. وقتی وارد اتاق شدم، قضیه را برای ما تعریف کرد و گفت: این کیسه را مادرتان داده و چون سنگین بوده است، من این وسایل را نیاورده ام. از اهواز این امکانات را تهیه کنم. بعد گفت: معلوم نیست من دیگر به مشهد برگردم. گفتم: چرا بر نمی گردی؟ مگه چیزی شده است؟ گفت: من خوابی دیده ام و اطمینان دارم که در این عملیات شهید می شوم. در ادامه گفت: از خانواده ام به گونه ای خداحافظی کرده ام که اگر شهید شدم خیلی غصه نخورند. صبحانه را به اتفاق هم خوردیم و ایشان رابا ماشین به محل کارش رساندم. فردا عصر با من تماس گرفتند که، فرودی شهید شده است. شهادت ایشان به قدری برای من سخت بود که، تا مدتها نمی توانستم خودم را قانع کنم که، به خانه ایشان بروم.



روایت متفاوت جواد چشمه‌نور از نقش گروه «ستاره اسلام» در حوادث انقلاب در شهر مشهد؛ می‌خواستیم یخ‌شکن انقلاب باشیم :

جواد چشمه‌نور، ٦٢ساله، فرهنگی بازنشسته. او هم مثل خیلی آدم‌های دیگر شاهد حوادث ریزودرشتی بوده که ٣٦سال پیش در چنین روزهایی در این‌طرف و آن‌طرف مشهد رخ داده است. البته با یک تفاوت خیلی مشهود؛ و آن اینکه او نه فقط یک شاهد ساده که یکی از برنامه‌ریزان وقایعی بوده که کمتر درباره آن صحبت شده است؛ حوادثی چون آتش‌سوزی برخی بانک‌ها یا مراکز خاص. با او درباره بعضی از این وقایع به گفتگو می‌نشینیم؛ گفتگویی که فقط راه به بخش‌های کوتاهی از خاطرات او می‌برد تا شایددست‌کم این قسمت از حوادث انقلاب ناگفته نماند.
............................................................................................................................................................
آشنایی با شهید فرودی من را به «ستاره اسلام» پیوند زد:
قای چشمه‌نور، اگر موافقید گفتگو را با زمینه آشنایی شما با نهضت امام(ره) شروع کنیم.
من از خرداد ١٣٤٢، یعنی در سن ١١سالگی با انقلاب پیوند خوردم. البته در این سن فعالیت سیاسی را شروع نکردم؛ ولی شرایطی برای من به وجود آمد که به جریان‌ها و اتفاقات کشور حساس شدم. پدر ما آن زمان در نزدیکی بست پایین‌خیابان مغازه عطاری داشت. یادم هست که بعد از تبعید امام(ره)، شهید هاشمی‌نژاد در رابطه با دستگیری ایشان در مسجد فیل سخنرانی داشتند. یک شب من و پدرم مغازه را بستیم و خواستیم برویم پای منبر آقای هاشمی‌نژاد. کاملا یادم هست، می‌دیدم پاسبان‌های زیادی با همان لباس سورمه‌ای که آن زمان تنشان می‌کردند، توی پیاده‌روها ایستاده‌اند. هنوز به مسجد نرسیده بودیم که صدای تیراندازی آمد.
این حادثه اولین مسئله‌ای بود که من را نسبت به حوادث اطرافم حساس‌ کرد. علاوه بر این پدر من دوستی داشتند که روحانی بود و در مدارس حاجی عابدزاده تدریس می‌کرد. حاجی عابدزاده آن زمان آدم فعال و بانفوذی بود که مجموعه‌ای آموزشی، فرهنگی و نیکوکاری در مشهد داشت. شاید ١٣، ١٤ ساختمان در مشهد احداث کرده بود؛ فاطمیه، علویه، جوادیه، عسگریه، مهدیه و خیلی بنیادهای دیگر که به اسم چهارده معصوم(ع) نامگذاری شده بود. به ظاهر بچه‌ها در مدرسه‌های حاجی عابدزاده درس می‌خواندند؛ ولی منظور اصلی ایشان این بود که بچه‌ها در حین تحصیل با مبانی دینی مرتبط و آشنا شوند. منظور اینکه این دوست پدرم در چنین فضایی فعالیت می‌کرد و طبعا آدم با ارتباطی بود. دومین زمینه آشنایی من با نهضت را همین فرد با آوردن عکس امام(ره) برای ما، رقم زد. عکسی از امام خمینی(ره) آورد که ما آن را توی مغازه بزنیم.
این قضیه هم مربوط به همان سال ٤٢ است؟
بعد از ٤٢ بود. حتی چندین بار افراد مختلفی که شاید ساواکی بودند، آمدند که چرا این عکس را آن بالا زده‌اید؟ این عکس امام(ره) بعدا حرکت‌هایی توی زندگی من و خیلی‌های دیگر ایجاد کرد. آن سال‌ها تقریبا عکسی از حضرت امام(ره) وجود نداشت. یعنی این تنها عکسی بود که ما داشتیم و بین دوستان رد و بدل می‌کردیم. شرایط هم خیلی خفقان داشت. من یادم هست کتاب «ولایت فقیه» امام(ره) که آن زمان به نام «حکومت اسلامی» چاپ می‌شد و من آن را مطالعه کرده بودم، یکی از کتاب‌هایی بود که اگر از دست کسی می‌گرفتند، ساواک به شدت اذیتش می‌کرد یا حتی ممکن بود زندانی‌اش کنند. روی کتاب‌های دکتر شریعتی هم خیلی حساسیت وجود داشت.
پس آن عکس هم مدت زیادی آنجا نصب نبود.
نه. من بعدها این عکس را از توی قاب درآوردم و وقتی بین دوستان، درباره حضرت امام(ره) و تبعید ایشان صحبت می‌‌شد، آن را با اطرافیان دست‌ به دست می‌کردیم. بعد از این ماجراها زمانی هم که وارد دبیرستان شدم، یکی از دبیران ما فرد روشنفکری بود. البته روشنفکر به معنای صحیحش. آنجا ایشان مجموعه‌ای از مبانی اسلامی را برای ما بیان می‌کرد. این مسئله هم در شکل‌گیری نگاه من خیلی تاثیر داشت. خب جَو آن زمان به صورتی بود که خیلی از افراد، مسلمان بودند؛ ولی مسلمان سنتی. خیلی هم اتفاقا معتقد بودند. شاید اصلا گناهی هم مرتکب نمی‌شدند؛ ولی مسلمانی‌شان، بی‌هزینه و بی‌خطر بود. تعبیر من این است که به تشیع منهای اهداف و نهضت امام حسین(ع) معتقد بودند. حتی گاهی خیلی از همین دوآتیشه‌های مذهبی هم با امام(ره) مخالفت می‌کردند و معتقد بودند نباید با شاه به عنوان حاکم مخالفت کرد. حالا در چنین فضایی آن دبیر ما، ماجرای قیام امام حسین(ع) و خطبه‌های حضرت زینب(س) را تعریف می‌کرد که خیلی تاثیرگذار بود.
همه این موارد من را به سمت مطالعه در زمینه اسلام انقلابی پیش برد. البته منبع زیادی برای مطالعه وجود نداشت. ولی همان دهه چهل، شروع کردم به مطالعه بعضی از کتاب‌ها و مجلات موجود. مثلا مجله «مکتب اسلام» که آقای مکارم منتشر می‌کردند و اسلام رابا نگاه علمی بررسی می‌کرد. یا یک‌سری کتاب‌های آقای محمود حکیمی که به زبان ساده‌تری منتشر می‌شد. من همان زمان رفتم قم و کتاب‌های ایشان و آقای هادی خسروشاهی را تهیه کرده‌بودم. کتاب‌های این دو نفر هم در جذب جوان‌ترها به سمت اسلام انقلابی خیلی نقش داشتند.
محافل مذهبی مشهد در آن دوره چطور بودند؟ سمت و سوی مبارزه در آن‌ها شکل گرفته بود؟
آن زمان سه تا محفل دینی در مشهد داشتیم که هر کدام جریان ویژه خودش را داشت. قدیمی‌ترینشان «انجمن پیروان قرآن» مرحوم عابدزاده بود که میانهای با رژیم نداشتند. مجموعه بعدی «کانون نشر حقایق اسلامی» بود که مرحوم محمدتقی شریعتی، حیدر رحیم‌پور ازغدی، طاهر احمدزاده و از این تیپ افراد بودند. البته شرایط سنی من نمی‌خورد که با آن‌ها مرتبط باشم. این مجموعه روشنفکر‌تر از مجموعه اول بود. مجموعه سوم هم «انجمن حجتیه» بود که شیخ محمود حلبی، آقای صالحی، مهندس سجادی و آدم‌هایی از این دست متولی‌اش بودند. این گروه در قالب مبارزه با بهائیت فعالیت می‌کردند و اعتقادی به مبارزه با رژیم نداشتند. خیلی هم به ظواهر اهمیت می‌دادند. یادم هست که مجالس آن‌ها رفته بودم. خیلی جاهای شیکی جلسه می‌گرفتند. صندلی‌ هم می‌گذاشتند. البته آن زمان صندلی به عنوان نوعی تشریفات و تجدد حساب می‌شد و برای مردم جالب بود.
 ............................................................................................................................................................
گفتید که زندگی شما خیلی زود با فعالیت‌های مبارزاتی و انقلابی، آن هم به صورتی متفاوت؛ یعنی در گروهی مبارز پیوند خورد. به چه شکل با این گروه مرتبط شدید؟
حدود سال پنجاه، زمانی که من دوره دبیرستان بودم با شهید مهدی فرودی آشنا شدم. آن وقت ایشان طلبه جوانی بود که تازه از زندان آزاد شده بود.
این آشنایی چطور ایجاد شد؟
آقای حقیقت‌نیا، یکی از دوستان هم‌کلاسم در دبیرستان نصیرزاده ما را با هم آشنا کرد. خود ایشان هم بعدها به گروه «ستاره اسلام» پیوست و از زندانیان سیاسی قبل از انقلاب بود. مهدی فرودی همسایه دیوار به دیوار آقای حقیقت‌نیا بود. من و آقای حقیقت‌نیا در همان دوران دبیرستان درباره مطالعات اسلامی با هم ارتباط داشتیم. آقای حقیقت‌نیا به من گفت: «همسایه ما طلبه‌ای است که تازه از زندان آزاد شده.» این حرف ایشان برای ما انگیزه‌ای شد که با آقای فرودی ملاقاتی بکنیم.
نمی‌ترسیدید که ارتباط با یک زندانی سیاسی مشکلی برایتان ایجاد کند؟
آن زمان همه‌اش ترس بود. در حدی که اصلا بیان‌شدنی نیست. ولی ما توجهی نکردیم و رفتیم که با آقای فرودی آشنا شویم. صحبت‌های زیادی بین ما ردوبدل شد. بیشتر هم درباره زندان و فعالیت‌های سیاسی ایشان صحبت کردیم. اینکه زندان چطور است یا چه کسانی در زندان هستند؟ ایشان درباره شکنجه‌هایی که شده بود، مقداری صحبت کردند.
یادتان هست چه صحبت‌های دیگری با شهید فرودی کردید؟
خاطرم هست که درباره مرحوم حبیب‌ا... عسگراولادی صحبت کردیم. چون ایشان هم که یکی از یاران امام(ره) در جریان‌های سال ٤٢ بود، آن موقع زندان مشهد بودند. شهید فرودی تعریف می‌کرد که از مرحوم عسگراولادی درخواست کرده که دوره‌ای از مبانی جهان‌بینی اصیل اسلامی برای او بگوید. جالب اینکه مرحوم عسگراولادی جواب داده‌بود: «من برای همه روز و شب‌هایم برنامه دارم و هیچ زمان، وقتم برای این کار خالی نیست. فقط می‌توانم هر روز یک ربع از ناهارم بزنم و مطالب را به شما
بگویم.»
 آشنایی با این زندانی سیاسی چه تاثیری در ادامه فعالیت‌های شما داشت؟
وقتی با شهید فرودی آشنا شدیم، مطالعاتمان خیلی مدون شد. ایشان طلبه با سوادی بود که هم در حوزه علمیه آقای موسوی‌نژاد درس می‌خواند و هم درس می‌داد. ارتباطش هم با افراد فعال سیاسی خیلی زیاد بود.
آیا در آن زمان، هنوز گروه «ستاره اسلام» شکل نگرفته بود؟
نه. ماجرای تشکیل این گروه بعد از زندانی شدن شهید فرودی شروع شد. یعنی ایشان که در زندان التقاط مجاهدین خلق را دیده ‌بود، تصمیم به تشکیل این گروه گرفته بود و با جمعی از همفکران، این گروه را تشکیل داد. البته ایشان قبل از زندان هم با مجاهدین خلق آشنایی داشت؛ ولی در زندان از نزدیک و دقیق‌تر با آن‌ها آشنا شد‌ و متوجه التقاط فکری آن‌ها شده‌بود.
این گروه با چه اهدافی شکل گرفت؟
حرکت ما یک حرکت فکری و سیاسی بود. یکی از اهداف اصلی ما هم افشای خیانت‌های جریان چپ و مارکسیست‌ها و جریان‌های التقاطی بود. این جریان‌ها دو قربانی خیلی شاخص هم داشتند. نماد قربانی‌های جریان چپ، میرزا کوچک‌خان و نماد قربانی‌های جریان التقاط هم مجید شریف واقفی بود. برای همین شهید فرودی نشانی را درست کرده بود که شبیه ستاره بود. در دل این ستاره هم اسم میرزا کوچک‌خان و مجید شریف واقفی و بالای آن آیات ابتدایی سوره «طارق» نوشته شده بود.
پس این گروه قبل از هر فعالیتی، چشم‌انداز خودش را حوزه‌های اندیشه‌ای و فکری قرار داده ‌بود.
ما در درجه اول کارمان، اندیشه‌ای و ایدئولوژیک بود. البته آن زمان هم کتاب‌های زیادی در دسترس نبود. شما می‌بینید کتاب‌های شهید مطهری به راحتی می‌تواند زیربنای فکری یک جوان را شکل بدهد، ولی آن زمان از این کتاب‌ها در دسترس نبود. شاید دلیل انحراف، به ویژه در قشرهای روشنفکر همین کمبود کتاب‌های اسلامی بود. متاسفانه حتی خیلی طلبه‌ها در مبارزات سیاسی به زندان می‌افتادند و ‌در آنجا مارکسیست می‌شدند. اطلاعات دینی افراد کم بود. فقط تعداد کمی کتاب از نویسنده‌هایی مثل مهندس بازرگان وجود داشت. سال‌ها بعد، کم‌کم کتاب‌های دکتر شریعتی آمد که مجموعه سخنرانی‌های او در حسینیه ارشاد بود. شرایط هم به صورتی بود که شما به سختی در همین مشهد یک کتاب‌فروشی پیدا می‌کردید. فقط شاید دور حرم چند تا کتاب‌فروشی مذهبی بود که برای طلاب، کتاب جامع‌المقدمات و الفیه و کتاب‌های درسی می‌آوردند.در گام بعد هم کارمان تکثیر اعلامیه‌های انقلاب و امام(ره) بود که آرم گروه را زیر آن می‌زدیم.
برای مبارزات فیزیکی چه برنامه‌ای ریخته بودید؟
همین گروه، سال‌های بعد؛ یعنی در حوادث سال‌‌های پایانی انقلاب حکم «یخ‌شکن» را پیدا کرد. اولین شعار «مرگ بر شاه» را اعضای این گروه در شهر طنین‌انداز کردند. برنامه‌مان این بود که با اجرای طرح‌هایی، یخ و سردی رعب و وحشت مردم را برای مبارزه بشکنیم ‌.
طبیعتا با فضایی که ساواک ایجاد کرده‌بود، باید خیلی زود گیر می‌افتادید، چه برنامه‌‌ای برای این مسئله داشتید‌؟
اول اینکه غیر از افراد گروه، هیچ‌کسی نباید از وجود گروه اطلاع می‌داشت. بعد هم لازم نبود کسانی که برای برنامه‌های گروه باهم مرتبط می‌شوند، همدیگر را بشناسند؛ مثلا کسی اعلامیه به دست من می‌رساند، ولی نه من او را می‌شناختم، نه او من را. در نتیجه اگر هر کدام از ما گیر می‌افتاد، نمی‌توانست اطلاعات زیادی از طرف مقابل بدهد. اعضا هم این‌قدر حرفه‌ای بودند که در کارها کنجکاوی نمی‌کردند. برای همین هیچ‌کدام از اعضا اطلاعاتی بیش از نیازش نداشت.
 ............................................................................................................................................................
در چهلم دکتر شریعتی برای اولین بار شعار «مرگ بر شاه» سر دادیم
گفتید که در سال‌های پایانی انقلاب نقش گروه ستاره اسلام، یخ‌شکنی بود. یعنی دقیقا چه کاری می‌کردید؟
در سال‌های مبارزه، به‌ویژه سال‌های ابتدایی، ترس عجیبی در دل‌های مردم وجود داشت و به‌همین‌دلیل مبارزه ‌سخت بود. ما هم برنامه‌ریزی کرده‌بودیم که با برنامه‌های مختلف این یخ را بشکنیم. یکی از نمودهای این مسئله در چهلم دکترشریعتی بود که با برنامه‌ریزی قبلی، شاید برای اولین‌بار شعار «مرگ بر شاه» توی خیابان‌های مشهد پیچید. آن‌موقع هیچ‌کس جرئت دادن این شعار را نداشت. تا می‌گفتی «مرگ بر شاه»، مردم در می‌رفتند! می‌رفتند توی کوچه‌ها که نکند نزدیک این جمعیتِ شعاردهنده باشند.
از آن روز خاطره‌ای دارید؟
بله. وقتی خبر فوت مشکوک دکترشریعتی آمد، اولین باری بود که مردم گارد شورش را می‌دیدند. ما هم وقتی خبردار شدیم، رفتیم طرف مسجد ملاهاشم. زمانی که وارد شدیم آقای خامنه‌ای جلوی در ایستاده بودند. نفر دوم هم مرحوم‌محمدتقی شریعتی، پدر دکتر بود. خیلی از مردمی هم که برای شرکت در مراسم آمده بودند، با دیدن گارد مستقر جلوی در مسجد به وحشت می‌افتادند.
مراسم چهلم دکتر هم در منزل مرحوم‌محمدتقی شریعتی در خیابان پل فردوس سابق (دانش غربی) برگزار شد. ما به‌صورت متفرق به‌همراه اعضای گروه در این مراسم شرکت کردیم. برنامه‌ریزی هم کرده بودیم که در مسیر برگشت در نزدیکی فلکه آب، شعار «مرگ بر شاه» بدهیم. در ضمن، چون ما موقع پخش اعلامیه و نوشتن شعار همیشه با کفش کتانی می‌رفتیم که راحت‌تر فرار کنیم، ساواکی‌ها هم در موقع فرار از شلوغی‌ها از روی کفشمان ما را شناسایی می‌کردند. برای همین ما آن روز قرار گذاشتیم که همگی کفش و دمپایی معمولی
بپوشیم.
بعد از مراسم آمدیم نزدیک فلکه آب و شعاردادن را شروع کردیم. ساواک هم چون مطلع بود که احتمالا همزمان با چهلم دکتر اتفاقاتی خواهد افتاد، خیلی زود سر رسید. تا رسیدند، من فرار کردم طرف پارکینگ رضا. دمپایی‌هایم توی همان پارکینگ افتاد، ولی دیدم اگر آنجا بمانم خیلی زود دستگیر می‌شوم. یکی‌دو نفر از بچه‌های گروه برخلاف هماهنگی کفش کتانی پوشیده بودند. پای برهنه با آن‌ها رفتم توی یکی از کوچه‌های اطراف حرم. یک‌هو دیدیم یک جیپ ارتشی با کلی سرباز آمد داخل کوچه. تا به خودمان آمدیم سربازها ریختند پایین. کوچه هم شلوغ بود. دو تا تیر هوایی هم زدند و همین باعث شد کوچه حسابی به‌هم بریزد. در همین فکر بودم که بدون کفش حتما شناسایی می‌شوم، ولی تا سر چرخاندم، دیدم یکی از بساطی‌های داخل کوچه از شلوغی به وحشت افتاد و دمپایی‌هایش را درآورد و پشت به من رفت روی بساطش که لباس‌هایش را جمع کند. من هم سریع دمپایی‌هایش را پوشیدم و خیلی آهسته لا‌به‌لای جمعیت قاطی شدم. نفهمیدم دو نفر دیگر چه شدند، ولی سربازها آمدند تا انتهای کوچه دنبال ما گشتند. من هم سرِ خودم را پای بساط‌ها بند کرده بودم و همین‌طور جنس‌ها را قیمت می‌کردم. خلاصه چند دقیقه طول کشید که این‌ها رفتند. بعد، یک جفت دمپایی خریدم و رفتم دمپایی بساطی را گذاشتم سر جایش. جالب اینکه هنوز مشغول جمع‌کردن بساطش بود و اصلا متوجه نبود کفش‌هایش نشده بود!
پس با خوش‌شانسی گیر نیفتادید؟
بله. من را بارها تعقیب کردند، ولی خوشبختانه هیچ‌وقت گیر نیفتادم.
 ............................................................................................................................................................
یکی از بچه‌ها زیر شکنجه همه را لو داد مدت‌ها از مشهد متواری بودم
شما اهل مبارزه فیزیکی هم بودید؟
در بعضی‌ موقعیت‌ها مجبور بودیم برای مقابله با رژیم برنامه‌ریزی‌هایی مثل آتش‌سوزی بانک‌ها یا مراکز فساد انجام بدهیم. حالا شاید خیلی نپسندند، ولی من در جریان برنامه‌ریزی خیلی از این فعالیت‌ها بودم. در همین فلکه دروازه قوچان (میدان توحید) بانک صادراتی هست و ما برنامه‌ریزی کردیم که این بانک را آتش بزنیم. هدفمان هم این بود که حساسیت مردم را بالا ببریم. یعنی می‌خواستیم این سؤال ایجاد شود که چرا این اتفاق می‌افتد.
حتی گاهی اوقات برای اینکه ترس مردم بریزد، دعوا در چهارراه‌ها ایجاد می‌کردیم، مثلا دو گروه از بچه‌ها، در زمان اوج شلوغی چهارراه خسروی با هم درگیر می‌شدند. راه را طوری می‌بستند که ماشین‌های چهارطرف متوقف شوند. مردم هم جمع می‌شدند و این باعث می‌شد که گارد و ساواک نتوانند زود به محل برسند. بعد گروه دیگری وارد عمل می‌‌شد و ضمن پخش اعلامیه، شعار «مرگ بر شاه» می‌دادیم و فرار می‌کردیم.
کجا تصمیم‌گیری این کارها انجام می‌شد؟
نقش اصلی را شهید فرودی داشت و در جمع این تصمیم‌ها را می‌گرفتیم.
امکان نداشت این جمع لو برود و همه شما دستگیر شوید؟! شاید با این فعالیت‌هایی که شما شروع کرده‌بودید، تا حکم اعدام هم برایتان می‌بریدند!
همین اتفاق افتاد. یکی از بچه‌ها به نام رحیمی حدود سال ٥٥ ما را لو داد. او یکی از بچه‌های گروه بود که در زندان مارکسیست شد و از کشور فرار کرد. همین مسئله هم انسجام گروه را در مشهد به هم ریخت و باعث شد که ما مجبور به فرار شویم.
زیر شکنجه مجبور به اعتراف شده بود؟
بله. تازه، وارد گروه شده بود. خیلی هم آدم داغی بود و همیشه اسلحه حمل می‌کرد. حتی در جریان انقلاب فرهنگی به چریک‌های فدایی پیوسته بود و من و شهید فرودی که در سپاه فعال بودیم، می‌خواستیم دستگیرش کنیم که به روی من اسلحه کشید. این آدم از طریق خود من با بچه‌های مبارز آشنا شده بود. ‌
روزی که رحیمی اعتراف کرده بود، من توی خانه بودم که اصغر نعیمی معروف به اصغر چریک که یکی از فعالان سیاسی جمع ما بود، آمد مقابل خانه و گفت: «لو رفتی. سریع فرار کن سمت تهران.» قبل از حرکت یک سری از کتاب‌هایم را توی کیسه‌ ریختم و دادم به اصغر. بعضی کتاب‌ها را هم یا مخفی کردم یا سوزاندم. بعد به من رساندند که روزهای فرد در قهوه‌خانه‌ای در خیابان ناصرخسرو تهران خودم را به بچه‌های تهران وصل کنم.
نفهمیدید خبر لو رفتنتان چطوری به اعضای گروه رسیده بود؟
رحیمی بچه یکی از روستاهای اطراف مشهد بود. او را به شکنجه‌گاه ساواک در رکن دو ارتش برده‌بودند. یک مقدار که شکنجه‌اش کرده بودند، من را به عنوان رابط نام برده و تک‌تک اعضای گروه را لو داده بود. بعد، لطف خدا، یکی از سربازهایی که ساواک برای این زندان انتخاب کرده ‌بود با این آدم آشنا درآمد. همگی این سربازها آدم‌های ساده‌ای بودند که ساواک عمدا آن‌ها را از روستاها انتخاب می‌کرد. رحیمی به همان سربازبه دروغ گفته بود: «به خاطر قرض افتادم زندان!» بعد از طریق همین سرباز نامه‌ای به دست یکی از بچه‌ها رسانده ‌بود که آن را به فرودی رسانده ‌بودند.
خبر را که به ما رساندند گروه به طور کامل از هم پاشید. من مدتی تهران بودم. بعد رفتم کرمانشاه. از آنجا رفتم سنندج. مدتی هم سمت ایلام و طرف شمال بودم و بعد که رژیم چراغ سبز نشان داد و آب‌ها از آسیاب افتاد، برگشتم مشهد.
 ............................................................................................................................................................
روایت‌های نهفته زیادی داریم
یکی از مشکلاتی که در روایت‌های تاریخی هست و شاید ظلم به انقلاب باشد، این است که ما روایت‌های نهفته و مخفی، زیاد داریم که هیچ‌کس نمی‌گوید. مثلا هنوز درباره انجمن حجتیه، مجاهدین خلق یا خیلی از جریان‌های دیگر ناگفته‌های زیادی وجود دارد. خیلی از افراد هم حاضر نیستند صحبت‌ها و خاطرات قبل از انقلابشان را بگویند.
یک بغچه پر از کتاب‌های انقلابی
دوستی داشتیم به نام اصغر نعیمی که بین ما به «اصغر چریک» معروف شده بود. بچه کم‌سن و سالی بود که الان بازنشسته سپاه است. او همان زمان با وجود فضای خفقان واقعا دل شیر داشت. مثلا من خودم جرئت نمی‌کردم کتاب‌های شریعتی را همراهم داشته باشم، کتاب‌ هم نبود، کپی بود؛ ٧٠، ٨٠صفحه در مباحث مختلف. این جزوه‌های را بسته بودیم در ساروقی (بغچه)، این اصغر چریک این ساروق را گذاشته بود کف سرش. توی خیابان‌های قم راه می‌رفتیم. حالا اگر یک دانه از آن کتاب‌ها را می‌گرفتند، برای هر کداممان سال‌ها می‌بریدند.
مردم می‌ترسیدند
یک روز داخل اتاق خودم، در خانه پدری نوار دکتر شریعتی را گذاشته بودم و گوش می‌کردم. فامیلی داشتیم که اتفاقا آدم بسیار متدینی هم بود. وابستگی هم به رژیم نداشت. این بنده خدا آن روز خانه ما میهمان بود. یک‌هو دیدم سراسیمه آمد توی اتاق من که «جمع کن این نوار را. می‌خوای پدر و مادرت را بدبخت کنی؟! می‌خوای...» حالا فکر کنید حتی متدینینی که هیچ گرایشی به رژیم نداشتند، این قدر می‌ترسیدند. می‌خواست در برود از خانه ما.
فکر می‌کردند بدهکار بانکی هستیم
گاهی وقت‌ها مثلا وقتی ما بانکی را آتش می‌زدیم، بعضی‌ها با خودشان فکر می‌کردند که شاید ما بدهکار بانکی هستیم و می‌خواهیم سندهای بدهکاری‌مان را از بین ببریم. یعنی می‌خواهم بگویم مردم گاهی این‌قدر ساده بودند. همین تغییر ساعت‌ها هم که هنوز انجام می‌شود، آن زمان وقتی توسط رژیم انجام می‌شد، بعضی از مردم می‌گفتند: «این شاه می‌خواهد نمازهای ما را خراب کند! بر پدرش لعنت!» یعنی برداشت‌ها گاهی این قدر سطحی بود.
مسعود نبی دوست




- تولد 1334 مشهد مقدس
- دوره دبیرستان بود که با شهید عبدالکریم هاشمی نژاد آشنا شد.
- 1351 در درس تفسیر آیت الله خامنه ای- مقام معظم رهبری- در حوزه علمیه میرزا جعفر حاضر می شد.
- 1352 توسط ساواک دستگیر شد.
- برای ادامه تحصیل وارد حوزه علمیه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام شد.
- با شهید اندرزگو آشنا شد و به تهیه جزوات پیرامون نهضت های جهانی از جمله فلسطین اریتره و ایرلند پرداخت.
- برای خنثی سازی فعالیت مارکسیست ها تشکیلاتی به نام “ستاره اسلام” ایجاد کرد.
- 17 دی 1356 در اعتراض به مراسم 17 دی “سالگرد کشف حجاب” اولین جنبش زنان مسلمان را درمشهد به راه انداخت.
- در بدر، والفجر 8 رزمید و درکربلای 4 به شهادت رسید.

فعالیت مطبوعاتی وهنری
- انتشار نشریه های “دنیای نکته ها “و “پیام دانش آموز” 
- تهیه فیلم مستند از افغانستان
- سفر به هندوستان وعکسبرداری از معابد اصنام و آثار تاریخی و باستانی 
- فعالیت در “رادیو” مشهد مقدس
    می گفت: باید آئینه ای داشته باشیم تا کج و کولگی مان را درآن ببینیم و من با این کاغذ و قلم این آئینه را برای خودم ساخته ام تا همیشه تحول و یا انحطاط خویش را در جلو چشم داشته باشم.
    دو نمونه از دست نوشته های این نویسنده سردار وهنرمند شهید و مبلغ رزمنده
    چنین نوشت...
    از کنارخانه خدا برای همرزم هایش در جبهه
    من کعبه آب و گل راطواف می کنم وشما کعبه دل را
    من”حاجی “ می شوم و شما “ناجی” یک امتید
    من به حاجیان خانه خدا خدمت می کنم و شما به مجروحین وستمدیدگان یک امت
    برای دخترش - می دانم که تو را هنوز امکان خواندن این سطور نیست اما برایت خواهند خواند و بزرگتر که شدی خود خواهی خواند، خواهی فهمید که دنیا با همه بزرگی اش زائل شدنی است .
    دخترم! هیچ وقت باور نکن که می شود هم خوب دنیا داری کرد وهم خوب دینداری. هم به یاد مستضعفین ومحرومین بود وهم در کمال عیش و نوش وعشرت به سر کرد. پدرت نیز این را باور نکرد واز مال دنیا فقط کتاب هایش را برایت به ارثیه گذاشت واین یعنی به جای حریص به دنیا بودن، به علم و دانش حریص باشد ومتوجه باش که علم بدون تزکیه و تقوا نیز نداشتنش بهتر است.
                   علم آن است که انسان را بسازد وغرورش را بریزد و او را خاکی کند.



"دخترم

....تو شاهد باش ، شاهد عصر خویش که پدرت و دوستان پدرت  در خون خویش غلطیدند  تا تو و همه ی فرزندان آینده  ی اسلام  در صراط حق بمانید ، ما با کاروانی که قافله سالار آن سید وسرور ما بود  ، حرکت کردیم  ، اندکی را با کاروان آمدیم و کاروان هنوز در گذر  است.

و تو ....اگر دوباره کسی پرسید که پدرت تو را دوست نداشته که به جبهه رفته با شجاعت و ایمان  جواب بده که این طور  نیست، پدرم چون من را دوست داشت و دوستی ما را در طول دوستی خدا و رسولش می داند به جبهه رفته  تا ایمان و باور ما را استوار نماید به جبهه رفت تا تکلیف خود را ادا نماید  که او مقلد است و ما هم باید مقلد باشیم......."

"عرفان چنان به دست نیا ید که انسان تنهایی گزیند و در سودای خود روزگار گذراند بلکه  سجاده  باید در آب و آتش انداخت  تا معلوم  گردد ، مرد کیست  و حق چیست؟  و حق با کیست؟ و این معلوم نشود مگر در معرکه نبرد  و گذر آتش و خون  که مردانگی عرفان  زاید  و عرفان مردانگی آرد."

 خراسان/ آذر صدارت - آسیه فرودی دختر شهید فرودی واکنش خود در برابر شهادت پدرش را این‌چنین روایت می کند:

بابا شهید شده بود. اینو می فهمیدم. تمام روزهایی که مراسم بابا تو خونه برگزار می شد، من از کله سحر مانتو و شلوار و روسری مو می پوشیدم و می رفتم دم در، کنار حجله می ایستادم تا خودِ شب. دستمو پشتم قلاب می کردم و تکیه می دادم به دیوار و آمد و رفت مهمونا رو تماشا می کردم. غذامو می آوردن دم در، شب هم به زور می آوردنم داخل. دوس نداشتم گریه زاری ها رو ببینم. دوس نداشتم رفتن بابا رو باور کنم. بچه های همسایه می اومدن می گفتن: بابات شهید شده، دیگه نمیاد. چشامو گشاد می کردم و با یه لحن حق به جانب می گفتم: نخیر! اشتباه می کنید. الان جشن تولد بابامه. این چراغا و حجله ها هم به خاطر تولدشه.

آهسته می‌آمد به لب محزون سرودی
آرام همچون روح آرام «فرودی»

دل در تپش می‌گفت با دلبر سخن‌ها
کی غیر تو نبود غم دل را شنودی

خم پشت یاران گشت از هجران رویت
ای نازنین بنما به ما راه ورودی

صعب است ره بردن به وصلت بی جلودار
ای خوب، آسان مهدی ما را ربودی

او شمع جمعی بود و ما پروانگانی
ما را پری می‌سوخت لیک او را وجودی

او قامتی چون سرو در جمعی خمیده
او در قیامی بود و ما اندر قعودی

ما قصد قربت در نماز عشق کردیم
او عاشقانه سر برآورد از سجودی

مهدی تو را دیدار دلبر باد ارزان
خوش در جوار حضرتش راضی غنودی

ای عاشق دلخسته از جور رقیبان
اکنون تو ساقی بر همه اهل شهودی

برگو «اسیر» از صبر بی پایان مهدی
بفرست بر روح عظیم او درودی

۱۱ دی ۱۳۶۵
جزیره مجنون
الف. ق

شهید در یکی از یادداشت هایش نوشته است:

یک عده از بچه‌ها می‌گفتند چرا آقای خامنه‌ای سماور برقی دارد! من چون نمی دانستم دلیلش چیست در آن جلسه سکوت کردم و خیلی زود به خانه آقا رفتم و ماجرا را برایشان گفتم و این که نظر بچه‌ها این است که آقای خامنه ای- رییس جمهور وقت- تجملات دارند! ... همین را از آقا پرسیدم: آقا! چرا شما سماور برقی دارید؟
آقا فرمودند: «به خاطر این که دم به دقیقه مزاحم خانواده ام نباشم. من مرتب در دفترم مهمان دارم و چایی باید همیشه آماده باشد. برای این که مزاحم خانواده نباشم و پیوسته به کسی نگویم، چایی بیاورید، یک سماور برقی گذاشتم که چایی همیشه آماده باشد.»
مهدی می‌پرسد، پاسخ می‌گیرد و بازمی گردد و به جمع می‌گوید: تا به چیزی یقین ندارید حق ندارید در باره اش حرف بزنید.

آسیه و روایت دلتنگی!

خراسان«زندگی سلام» - عیددیدنیِ «زندگی سلام» در ایام نوروز نود و چهار، دیدار با خانواده شهید «مهدی فرودی» از شهدای محبوب مشهدی بود. شهید فرودی متولد سال 1334در فردوسِ خراسان است و پیش از انقلاب و اوایل انقلاب اسلامی، فعالیت‌های فرهنگیِ بسیار داشت. او که در سال‌های‌ دفاع مقدس، معاونت لشکر پنج نصر را هم تجربه کرد، در زمان شهادت، نویسنده و تهیه کننده برنامه‌های‌ رادیویی در صدا و سیمای مشهد، متاهل و پدر سه فرزند به نام‌های‌ آسیه، محمدجعفر و قاسم بود؛ قاسم، آخرین فرزند شهیدفرودی، چهار روز پس از شهادت او به دنیا آمد و هیچ وقت پدر را ندید. از شهیدفرودی که دی ماه 1365 در عملیات کربلای چهار و در شلمچه شهید شد، آثار فرهنگی زیادی مثل آلبوم‌های‌ تصاویر شهدا، اشعار و خاطرات جبهه و کتابخانه‌ای‌ شامل دوهزار جلد کتاب به جا مانده است.

مخاطبان صفحه «همشهری سلام» می‌دانند که از چندی پیش، خاطرات «آسیه فرودی» از آخرین سال‌های‌ زندگی پدر که با روزهای چهار تا هفت سالگی او قرین بوده، به شکل پراکنده و در قالب داستانک در این صفحه کار شد که به دلیل حال و هوای ساده و صمیمی شان، مورد توجه بسیار قرار گرفت. به همین دلیل، فرصت تعطیلات نوروز را غنیمت شمردیم تا ضمن احوالپرسی از خانواده محترم شهیدفرودی، به شکل مفصلی پای حرف‌های‌ آسیه بنشینیم؛ و از آنجا که در تقویم رسمی کشورمان، دیروز چهاردهم فروردین، سالروز وفات حضرت ام البنین(س) و روز تکریم خانواده‌های‌ شهدا بود، امروز پرونده زندگی سلام را به گزارش این دیدار و صحبت‌های آسیه فرودی درباره پدر و روزهای زندگی بدون ایشان اختصاص دادیم.

خانه آسیه و همسر و پسرش «محمدمهدی»، در یکی از محله‌های‌ اصیل مشهد است. یک خانه ساده و دلباز با پنجره‌های‌ بزرگ و نورگیـــر؛ از آن خانه‌های‌ حال خوب کُن. با این که چیزی حدود سی سال از شهادت مهدی فرودی می‌گذرد و این روزها آسیه، چشم انتظار تولد دومین فرزندش است، هنوز وقتی از پدر حرف می‌زند، چشم هایش برق می‌زند و کلامش بوی بغض و دلتنگی می‌دهد و می‌شود همان دخترکِ پنج، شش ساله شیطان که دردانه بابا بود. یک جایی، وسط گفت وگوی راحت و صمیمی مان، آسیه بی مقدمه گفت: «می دانید؟ یک بار یک جایی خواندم حسِ داشتنِ پدر، مثلِ حسِ شیرین و آرامِ خوابیدن بر روی یک تشک خنک در پشت بام، در یک شبِ پر ستاره تابستانی است؛ و از خودم پرسیدم: من اصلا می‌دانم داشتن پدر، چه مزه‌ای‌ دارد؟ اگر عکس‌ها و دست نوشته‌های‌ بابا نبود، من اصلا چهره و کلام بابا یادم می‌ماند؟ و بعد از این همه سال، دلم گرفت!»؛ آسیه حق داشت. دلتنگی، زمان و مکان نمی‌شناسد.

زندگی بدون پدر در خانه خاطره ها

آسیه فرودی می‌گوید: خانواده پدریِ من، ساکن محله توحیدِ مشهد بودند و از آنجا که بابا تک پسر خانواده بود، بعد از ازدواج، به همراه مامان، ساکن خانه پدری و همخانه مادربزرگم شدند. هر سه ما در همان خانه به دنیا آمدیم و تا بعد از شهادت بابا، همان جا زندگی می‌کردیم. خانه‌ای‌ دلباز با آشپزخانه و زیرزمین و انباری و سه اتاق خواب؛ دو اتاق متعلق به مامان بابا و مادربزرگ و اتاق وسطی، اتاق کار و جلسات بابا بود؛ همان اتاقی که کتابخانه معروف بابا هم در آن مستقر بود؛ کتابخانه‌ای‌ با دوهزار جلد کتاب در زمینه‌های‌ مختلف که میراث و یادگار او برای ما سه نفر است.

بابای خوبِ من!

بابا از بنیانگذاران سپاه مشهد بود و اوایل انقلاب به شدت مشغول پیگیری و دوندگی برای ایجاد و راه‌اندازی سپاه. البته من خردسال بودم و طبیعتا تصویر و خاطره چندانی از آن سال‌ها ندارم. ولی مامان برایم تعریف می‌کند که بابا هر چند وقت یک بار، سری به خانه می‌زد و همان طور دم در و پوتین به پا، من را بغل می‌کرد و می‌بوسید و عذرخواهی می‌کرد که: «دخترم! ببخشید که سرم اینقدر شلوغـــه.»؛ بعدها بابا از طرف سپاه، مامور به خدمت در سازمان صدا و سیما شد. البته تا پیش از آن، پیشنهادهای کاری خیلی خوبی از سوی وزارت امور خارجه و سازمان حج و زیارت داشت و حتی یکی دو بار هم به هندوستان، افغانستان و مکه سفر کرد. ولی از آنجا که اهل قلم و مطالعه و نوشتن بود، کار در فضاهای فرهنگی را ترجیح می‌داد و نهایتا به عنوان نویسنده و تهیه کننده برنامه‌های‌ رادیویی، مشغول به کار شد و برنامه‌های‌ زیادی ساخت که هنوز و همچنان در آرشیو صدای مشهد، موجود است. با شروع جنگ، بابا در کنار کار فرهنگی، به جبهه، رفت و آمد مستمر داشت و غیر از یک دوره کوتاه که با سِمتِ معاون لشکر پنج نصر اعزام شد، همیشه به عنوان یک بسیجیِ ساده و گمنام به جبهه رفت. یک بسیجیِ خاکی و متواضع که به گفته دوستان و همرزمانش، لباس‌ها را می‌شست، سنگرها را مرتب می‌کرد، سرویس‌های‌ بهداشتی را تمیز می‌کرد، ظرف‌ها را می‌شست و خلاصه خدمت و محبت به بقیه را به هر چیزی ترجیح می‌داد.

تولدی دیـــگر

من هفت ساله بودم و محمدجعفر، دوسال و هفت ماهه که بابا شهید شد. مامان، قاسم را باردار بود و ما همه با ذوق و شوق، منتظر تولد داداش کوچولو بودیم. آخرین بار که بابا به خانه آمده بود، مامان را که حال و روز خوبی نداشت، دکتر برد و کارهای اولیه پذیرش بیمارستان را انجام داد و کلی به من سفارش کرد که: «من ممکنه موقع تولد بچه نباشم. تو مراقب مامان باش!»

تا این که یک روز صبح، خیلی بی مقدمه، سر و کله همرزمان بابا و دوستان و آشنایان و فامیل پیدا شد و خانه در چشم به هم زدنی، شلوغ و پر رفت و آمد شد. مدل محبت‌ها متفاوت بود و همه هم می‌گفتند به خاطر نزدیک بودن تولد نوزاد اینجا هستند و لبخند می‌زدند. تا این که مامان برای زایمان راهی بیمارستان شد و از آنجا که همه منتظر رفتن مامان بودند، درست بعد از بدرقه اش، ماجرای شهادت بابا را به مادربزرگ گفتند و اشک و گریه و عزاداری، فضای خانه را پر کرد و به رسم آن سال ها، حجله‌ای‌ دم در گذاشتند و عکسی از بابا، زینت بخش حجله شد. تمام چهل روزی که مراسم بابا توی خانه برگزار می‌شد، من از کله سحر مانتوشلوار و روسری ام را می‌پوشیدم و می‌رفتم دم در، کنار حجله می‌ایستادم تا خودِ شب. دستم را پشتم قلاب می‌کردم و تکیه می‌دادم به دیوار و آمد و رفت مهمان‌ها را تماشا می‌کردم. غذایم را می‌آوردند دم در، شب هم به زور می‌بردنم داخل. دوست نداشتم گریه زاری‌ها را ببینم. دوست نداشتم رفتن بابا را باور کنم و در جواب بچه‌های‌ همسایه که می‌گفتند: «بابات شهید شده، دیگه برنمی گرده.» چشم هایم را گشاد می‌کردم و با یک لحن حق به جانب می‌گفتم: «نخیر! اشتباه می‌کنید. الان جشن تولد بابامه. این چراغ‌ها و حجله‌ها هم به خاطر تولدشه!»

چشم به راه

بعد از شهادت بابا، من در لاک سکوت و تنهاییِ خودم فرو رفتم و آنقدر محمدجعفر به دلیل وابستگی عمیق به بابا، مامان و دور و بری‌ها را اذیت کرد که من برای رعایت حال بقیه، هیچ وقت دلتنگی هایم را به زبان نیاوردم. بابا در عملیات کربلای چهار، شهید شد و به دلیل شرایطِ خاص منطقه، پیکرش بعد از دو سال به دست ما رسید. مادربزرگ تمام سال‌های‌ بعد از بابا، امیدوار و منتظر بود و به قول خودش با هر زنگِ در، بندِ دلش پاره می‌شد. تا این که اخیرا، به زحمت آقای رحیم پورازغدی را که از همرزمان بابا بوده، پیدا کردیم و ایشان تعریف کردند که: «بله. من خودم مهدی رو دیدم که شهید شده و روی سیم خاردارها افتاده بود!»؛ فیلم شیار 143، به معنای واقعی کلمه، توصیف حال و هوای ما در تمام این سال‌ها بود و با این که تماشایش واقعا سخت بود، چندین بار دیدم و هر بار یک عالمه گریه کردم.

یک مامانِ متفاوت!

مامانِ من، زنِ آرام و توداری است. از آن آدم‌ها که محبت شان را کمتر به زبان می‌آورند و بیشتر عملی نشان می‌دهند. به همین خاطر در طول سال‌های‌ بعد از شهادت بابا، کمتر فرصتی پیش آمده، تا من از حرف‌های‌ مامان، به عمق و جنس علاقه اش به بابا پی ببرم. البته می‌دانم که ارتباط روحی و معنویِ فوق‌العاده‌ای‌ باهم دارند و گاهی که کم حوصله است، سر به سرش می‌گذارم که: «باز مامان دلش برا بابا تنگ شده!» و همیشه هم مامان با شوخی و خنده، حرف را عوض می‌کند. مامان، سی سال تنها زندگی کرد، هیچ‌وقت ازدواج نکرد و جوانی اش را پای ما گذاشت. بابا، مامان را خیلی قبول داشت. هیچ چیز را از مامان پنهان نمی‌کرد. درآمد و پس انداز بابا، دست مامان بود و مامان، مدیر زندگیِ بابا بود. روزها و سال‌های‌ بعد از شهادت بابا، خیلی به مامان سخت گذشت. مامان، قاسم را در تنهایی محض و در شرایطی به دنیا آورد که بابا شهید شده بود و همه، درگیر مقدمات مراسم ترحیم بودند؛ هیچ کس هوای مامان را نداشت. خودِ من وقتی پسرم را به دنیا آوردم، با این که همسر و خانواده‌ام کنارم بودند، از تصور لحظات تلخی که سال‌ها پیش بر مامانم گذشته بود، گریه می‌کردم. کاری که مامان برای این زندگی و در حق ما کرد، خیلی بزرگ و ارزشمند است.

سال‌های‌ درد و دوری

سال‌های‌ بعد از شهادت بابا، سال‌های‌ سختی بود. از آنجا که من پدربزرگ و عمو ندارم، از حمایت هیچ مردی برخوردار نبودیم. نبودِ بابا، خلاء عاطفی، مشکلات مالی و نداشتن خانه و سرپناه، هر کدام به تنهایی یک فشار و چالشِ عمیق بود. نهایتا ساکن خانه‌ای‌ شدیم که رسما وسط بیابان بود. خانه‌ای‌ که قرار بود به شکل قسطی و در طول سالیان، مال خودمان بشود. محیط اطراف خانه، خلوت و خالی از سکنه بود و شب‌ها به شکل ترسناکی، تاریک و ساکت می‌شد. یادم است مامان برای محافظت از ما در برابر خطرهای احتمالی، شب ها، یک چوب بزرگ را آماده در کناری می‌گذاشت و بعد می‌خوابید. مدت زیادی از داشتن ضروری ترین وسایل زندگی محروم بودیم. ما حتی یخچال نداشتیم و مامان که بعد از شنیدن خبر شهادت بابا، توانایی شیردادن به برادرم را نداشت، از در و همسایه خواهش می‌کرد تا شیشه شیر بچه را در یخچالشان بگذارند. مامان، زنِ قوی و محکم و صبوری بود که زیر فشار مشکلاتِ زندگی، هیچ وقت سرمان داد نزد، هیچ وقت جلوی ما گریه نکرد، هیچ وقت برای بازی و درس و تربیت‌مان کم نگذاشت. در تمام آن سال ها، مامان روزانه و به زحمت، به مادربزرگ سر می‌زد و غذا و چایی اش را آماده می‌کرد، بعد خریدهای خانه را انجام می‌داد و با اتوبوس برمی گشت. رسیدگی و مراقبت از ما سه نفر هم که برای خودش داستانی بود.

قطار می‌رود، تو می‌روی، تمام ایستگاه می‌رود...

برعکس من، محمدجعفر بعد از شهادت بابا سنگِ تمام گذاشت. به شدت شیطان بود و وابسته به بابا. بابا که از منطقه می‌آمد، محمدجعفر از بغلش جُم نمی‌خورد؛ همه جا با بابا بود. آخرین باری که بابا را در ایستگاه قطار بدرقه می‌کردیم، بابا از پنجره قطار به بیرون خم شده بود، قطار داشت راه می‌افتاد و محمدجعفر از گردن بابا آویزان بود و جدا نمی‌شد. به همه این دلایل بعد از شهادت بابا، هم خودش خیلی اذیت شد، هم ما را خیلی اذیت کرد.

چرا همه بابا دارند و من ندارم؟

درست وقتی محمدجعفر کمی بزرگ و آرام شد، قاسم به سنی رسید که نداشتن و نبودن بابا را می‌فهمید و بزرگ ترین سوال روزگارش این بود که: «چرا همه بابا دارند و من ندارم!»؛ کافی بود یک بچه، از دهانش کلمه بابا در برود یا یک آشنا، ندانسته بپرسد: این همان بچه‌ای‌ است که هیچ وقت بابایش را ندیده؟ تا ما یک هفته درگیر باشیم. گریه می‌کرد و جیغ می‌کشید. آخرش به زحمت، یک عکس از بابا پیدا کردیم که یکی از بچه‌های‌ فامیل را بغل کرده بود. دادیم به قاسم که: «ببین! این تویی بغلِ بابا!»؛ وقتی این عکس را دید، سوال‌های‌ بعدی شروع شد: «اینجا کجاست؟ چی شد که عکس گرفتیم؟ منو بوسیده؟ کجای صورتمو بوسیده؟ و...»؛ خلاصه شب و روزِ ما به داستان سرِ هم کردن برای این بچه می‌گذشت.

من سردم است و چاره فقط دست‌های‌ توست...

چند هفته پیش رفته بودم جلسه دفاع پایان نامه یکی از همکلاسی هایم که اتفاقا پدرش هم حضور داشت. آنقدر حسودیم شد و دلم گرفت که خودم هم تعجب کردم. خیلی وقت‌ها با خودم فکر کردم این درد را پذیرفته‌ام، اما معمولا توی لحظات حساس، مُچ خودم را می‌گیرم که هنوز دلتنگم. مامان تعریف می‌کرد که چند روز پیش، محمدجعفر که حالا خودش مرد و مدیر یک خانواده است، پیش مامان زده زیر گریه که: «من بابا می‌خوام!» و مامان با خنده دعوایش کرده که: «پاشو خودتو جمع کن مردِ گنده!»

سال‌ها از رفتن بابا و زخمی شدنِ دلِ ما گذشته. رسم دنیا این است که زمان، التیامی است بر زخم اما واقعیت این است که حفره‌ای‌ توی دل آدم می‌ماند که تا دنیا دنیاست، پر نمی‌شود.

خاطرات شیرین آسیه با پدر

قهر و آشتی

بابا از منطقه تماس گرفته بود خونه. خیلی دلم براش تنگ شده بود. خیلی دوس داشتم باهاش حرف بزنم. اما همین که حرفاش با مامان تموم شد، قطع کرد؛ نمی‌تونست زیاد صحبت کنه. خیلی پکر شدم. از همون روز گفتم: من دیگه با بابا قهرم!

یه مدت بعد بابا اومد مرخصی. منم چادرمو پوشیدم، رومو محکم گرفتم و با اخمای در هم، پشت در اتاق قایم شدم. یه دفعه بابا پرسید: «پس آسیه کو؟» مامان توضیح داد که من قهرم و با اشاره گفت الان پشت درم! بابا پرید پشت در، زد زیر خنده، شکلک درآورد که: «رفتی عینِ موش قایم شدی؟ با من قهر می‌کنی؟ می‌کُشمت!»؛ بعد هم شروع کرد به قلقلک دادنم. خیلی خنده‌ام گرفت. نتونستم جلوی خودمو بگیرم. قهرم باطل شد!

بره کوچولو!

یه بره کوچولو داشتم که هدیه پدربزرگ بود و تو حیاطِ خونه ازش نگهداری می‌کردیم. یادمه هر وقت با بابا تو حیاط بازی می‌کردیم، بره کوچولو هم خودشو قاطیِ بازی می‌کرد . پا به پای ما می‌دوید و هر سمتی که می‌رفتیم، می‌اومد. خیلی خنده دار و بامزه بود. یه کم که می‌دویدیم، بابا استراحت می‌داد. می‌گفت: «این زبون بسته کوچولو خسته است، تشنه است ولی خودش حالیش نیست!»

وقتی ببعی کوچولو استراحت می‌کرد، دوباره بازی رو شروع می‌کردیم.


گروه عشقستان/فرحروز صداقت

حزب بازی و باند بازی مانع رشد و روی کارآمدن افراد لایق می‌شود.

شهید مهدی فرودی در سال 1334 در فردوس خراسان در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود. خانواده وی به مشهد مهاجرت کردند. وی در دوران کودکی پدرش را از دست داد و با سرپرستی مادرش در یک فضای اعتقادی و دینی، بزرگ شد. او در دوران انقلاب اسلامی از مریدان امام خمینی و از پیروان اعتقادی ایشان بود که بارها از سوی ساواک تعقیب و زندانی شد. از وی آثار زیبایی همچون آلبوم‌های بزرگ از تصاویر شهدا، یک جلد کتاب و اشعار زیبا و خاطرات جبهه و کتابخانه ای با 2 هزار جلد کتاب برجا مانده است. این شهید بزرگوار در اوایل انقلاب اسلامی مدتی به عنوان پاسدار در سپاه مشغول شد و سپس به صداوسیمای مرکز خراسان پیوست و به عنوان تهیه کننده فعالیت کرد. او در جنگ تحمیلی چند بار به جبهه‌ها رفت و سرانجام در تاریخ 4/10/65 در کربلای 4 منطقه شلمچه به فیض شهادت رسید. از این شهید بزرگوار یک فرزند دختر به نام آسیه و دو پسر به نام‌های محمد جعفر و قاسم به یادگار باقی مانده است.
فرازی از وصیت نامه شهید
دخترم! الان کنار اروند رود هستم و سنگرهای دشمن را آن سوی رود به تماشا نشسته ام. اگر توفیق داد و ظرفیت و لیاقت شهادت داشتم هیچ وقت اندوهگین مباش و بدان که دیر یا زود همه ما در قیامت همدیگر را ملاقات خواهیم کرد و من زودتر می‌روم. دخترم درست را بخوان، مادرت را کمک کن، حجابت را خوب رعایت کن تا انشاا...در آینده مادری باشی که علی اکبرها و علی اصغرها را در دامان خود بپرورانی. ارزشهای اصیل انقلاب را پاس بداری. در راه حفظ ارزشهای اسلامی بکوشید و نگذارید فرصت طلبان راحت طلب و سازشکار ارزشها را به ضدارزش تبدیل کنند. از حزب بازی و باند بازی که مانع رشد و روی کارآمدن افراد لایق می‌شود، همه را بر حذر دارید. از همه دوستان حلالیت می‌طلبم. بخصوص از برادران سپاه.

همان روز که به بلندترین شب سال منجر می‌شود، کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده‌ام که همراهم زنگ می‌زند. آقای ... است. از رزمندگانی که در گرد آوری زندگینامه شهیدان و تهیه فیلم و مستند، دستی به قلم دارد و صاحب چندین کتاب در حوزه دفاع مقدس است. از من می‌پرسد، تاکنون در صفحه عشقستان درباره شهید «مهدی فرودی»، مطلبی نوشته ام یا نه؟ وقتی می‌گویم، کمابیش کارهای کوتاهی در عشقستان چاپ کرده ایم، می‌گوید: این "کمابیش" برای مهدی فرودی خیلی کم است و ادامه می‌دهد؛ من به اندازه سه زونکن و صدها صفحه مصاحبه و نوار و فیلم از شهید دارم. اگر دوست دارید آنها را در اختیار شما بگذارم. نکته طلایی سخنانش نیز اینجاست که خبر می‌دهد: «دوشنبه چهارم دی ماه 91 سالگرد شهادت اوست».

سه زونکن با ارزش
علاقه ام را برای خواندن زونکن‌ها اعلام می‌کنم. از آنجا که این رزمنده، زیادی پاشنه کشیده و ثابت قدم است، تا به خانه برسم، سه زونکن را به در خانه آورده و به پسرم سپرده بود.
زونکن‌ها را که دیدم از حجم زیاد مطالب متحیر شدم. کار سختی بود از میان این همه نوشته و سند و مدرک، مطلبی را برگزیدن.

از فردوس تا هند
پای مطالب که می‌نشینم، بدون درنگ می‌خوانم و می‌خوانم. از کودکی در دهساران تا نوجوانی و جوانی در فردوس و مشهد، تحصیل درحوزه سپس جنگ و سفر به هند و ... و در این میان، سفر عرفانی او زیباتر از همه جلوه می‌کند؛ سفری که دستاوردش، نوشته‌هایی است که از او به یادگار مانده است.

چراغ راه
«مهدی فرودی»، جوانی است که فراز و نشیب فکری و کاری بسیاری را در زندگی تجربه می‌کند. از فعالیت در گروههای سیاسی تا زندان و درگیری با ساواک و ... و پس از همه این تجربه، انتخاب نهایی او می‌شود، وفاداری به ولایت؛ راهی که به باور او «چراغ راه» است.
به این ترتیب، بلندترین شب سال را با روزهای زندگی هیجان انگیز «شهید مهدی فرودی» سحر می کنم. خاطراتی از همسرش «راضیه قلی زاده»، دخترش «آسیه» و همرزمانش اصغر نعیمی، دکتر درخشان، جواد چشمه نور، مرتضی توکل و شمس مصطفوی. بسیاری از خاطرات همرزمان را فقط ورق می‌زنم . ماجرا جویی آقا مهدی که از همان کودکی آغاز می‌شود. شگفت انگیز است هر گوشه از زندگی این جوان، دنیایی پر خاطره است که گزینش آنها برای صفحه "عشقستان" کار چندان آسانی به چشم نمی آید.

نا سزا نگفتم ، ناسزا نشنیدم
می مانم از مرگ «محمد اسماعیل»، پدر «مهدی» بنویسم، از یتیمی اش و یا خاطره رفتن او به مکتبخانه یا از خاطرات همبازی کودکی اش «راضیه قلی زاده»؟ در این میان، دستنوشته‌ای از مکتبخانه توجهم را جلب می‌کند. آقا مهدی در یادداشتی نوشته است:
« در همسایگی ما مکتب خانه‌ای بود که در آنجا به تحصیل قرآن پرداختم .محیط خانواده زمینه مذهبی داشت و آنها نسبت به اسلام معتقد بودند وتعصب اخلاقی زیادی داشتم . هیچ گاه در آن مدت، به کسی ناسزا نگفتم و همچنین ناسزا نشنیدم.»

خواهر؛ الگوی برادر
زندگی خواهر مهدی پس از نقل مکان به «مشهد»جالب می‌نماید. دختر جوانی که زمینه مذهبی دارد. در فاطمیه و نرجسیه به تحصیل در زبان عربی و تفسیر قرآن و دروس دیگر مشغول است و هم فعالیت سیاسی می‌کند و یکی از بهترین الگوهای مهدی برای ادامه راه است.
«مهدی» هم در مشهد گوشه گیری را کنار می‌گذارد و با جمع قاطی می‌شود، در سخنرانی‌های مسجد «بناها» شرکت و به عنوان نوجوانی معتقد و فعال، توجه همه را جلب می‌کند.
... غرق در مطالعه نوشته‌ها هستم و یادداشت برداری می‌کنم درباره فعالیت انقلابی، مبارزه علیه رژیم پهلوی و روحیه حق طلبی اش از نوجوانی. هر چه پیش می‌روم فراز و نشیب و هیجان زندگی «مهدی فرودی»، مرا بیشتر در افکار پیرامون روایت‌های زندگی او غرق می‌کند. می‌نشینم و تا خروسخوان سحر می‌خوانم و می‌خوانم.

لحظه‌های عاشقانه
به خاطرات آسیه که می‌رسم، حس می‌کنم، اوج زندگی «مهدی فرودی» عشق و علاقه اش به خانواده است. برشی از ارتباط پر از عشق و علاقه پدر به فرزند و دختر به پدر .
و همسرش این لحظه‌های عاشقانه و پر شور زندگی با مهدی را چه قشنگ روایت می‌کند. چه همسر مقاوم و همپایی است، به هنگام مبارزه انقلابی، زندانی سیاسی، فعالیت‌های پس از انقلاب، کردستان، جنگ و ... هنگام شهادت و پس از آن! گویی از هنر زن بودن و شجاعت و از خود گذشتگی تا جایی پیش رفته که به عنوان همسر یک رزمنده، الگویی شده برای همه، تا همرزمان مهدی از مقاومت و صبوری‌اش قصه‌ها بگویند.
همه این عشق ورزی‌ها به خانواده در خاطرات اهل خانه و دستنوشته‌های شهید زیاد دیده می‌شود، چیزی که نمی دانم چرا این روزها کمیاب شده است؛ بسیار کمیاب!

بع بعی جان! تو هم بابات رفته به جبهه
خاطره‌ای از خاطرات همسر شهید درباره دخترشان "آسیه" هم شیرین است که آن را نیز به روایت عشقستان چهارم دی، پیوست می‌کنم. « زمانی که مهدی هنوز در جبهه بود، آقای زارع یک گوسفند آورد تا وقتی مهدی از جبهه می‌آید جلوی پایش قربانی کنند. دو سال گذشته بود و هنوز آقا مهدی نیامده بود. یک روز آقای زارع آمد تا نامه و امانتی‌های ما را به دست آقا مهدی برساند در ایوان منتظر نشسته بود. آسیه دست در گردن گوسفند انداخته بود و می‌گفت: بع بعی جان! چرا ناراحتی؟ بابات نیومده؟ بابات رفته جبهه؟ خب... بابای من هم رفته جبهه و نیامده !
گوسفند علف می‌خورد و آسیه با او درد دل می‌کرد:« بع بعی! بابات تلفن نزده؟ بابای منم تلفن نزده! بابای تو نامه نداده؟ بابای منم نامه نداده! ... بیا هر دوی ما برای بابا هامون نامه بنویسیم.»
آقای زارع از ایوان نگاه می‌کرد و می‌خندید. همین حسین آقا که اکنون در استانداری است، می‌گفت: نگاه کنید بچه چه قشنگ با گوسفند درد دل می‌کند.

از این ساعت با سازمان نیستیم
در جایی دیگر، یک قسمت از زندگی مهدی بسیار آموزنده می‌نماید. زمانی که اودر سال 1351 خورشیدی برای فعالیت سیاسی به زندان می‌افتد و قاطی منافقین می‌شود و آن چیزی که مهدی را از چنگ منافقین آزاد می‌کند، ریسمانی است که او را به روحانیت پیوند می‌دهد و باز، پس از انقلاب وقتی سرپرست دفتر مجاهدین انقلاب اسلامی است همین که پیام امام می‌رسد که نظامی‌ها نباید در احزاب سیاسی فعالیت کنند، بلافاصله از گروه بیرون می‌زند، هر چند گروه از این تصمیم بسیار عصبانی است. حجت الاسلام عدالتی در این باره می‌گوید: «پس از پیام حضرت امام (ره)مبنی براینکه نیروهای نظامی وانتظامی نباید وابسته به هیچ حزب وگروهی باشند سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در تهران مجمع وکنگره‌ای برگزار کرده بود تا تکلیف آن نیروهایی را که در سازمانهای نظامی وانتظامی مشغول فعالیت هستند، روشن کنند.
آقای فرودی و شماردیگری از دوستان که از خراسان رفته بودیم، در متنی که آقای فرودی تهیه کرده بود، استعفا نامه خودمان را نوشته بودیم و تحویل نماینده حضرت امام (ره) -آیت ا... راستی کاشانی- دادیم . فرودی متنی تهیه کرده بود، آن را به من داد و گفت، شما آن را بخوان. من هم پشت تریبون رفتم و پیام را خواندم. در بخشی از آن پیام آمده بود که اولویت کار ما حفظ نظام و خط امام است. به همین جهت اکنون نیاز آن است که به جبهه برویم ودفاع کنیم. تااین ساعت با سازمان بودیم اما از این ساعت، با سازمان نیستیم .»

یک نکته تربیتی؛ شاید زمان فرق کند
با توجه به این همه حساسیت نسبت به بیت المال، آقا مهدی اما افراط در رفتارش ندارد و متفکرانه برای زندگی تصمیم می‌گیرد. خانم قلی زاده -همسر شهید- می‌گوید:« در سفر آخری که آمده بود به من سفارش می‌کرد که از بچه‌ها نخواه که زندگیشان مثل ما باشد، زمان آنها فرق دارد. بچه‌ها روی این مسائل حساس هستند. فکر نکنند چون پدرشان فردی بوده که دستش به دهانش نمی‌رسیده و یا فقیر بوده که این چنین زندگی می‌کرده است. اینها وقتی بزرگ شوند از روی نوشته هایم، راهم را ادامه می دهند. شما از کودکی در گوششان نخوان که پدرتان یک دوچرخه ساده داشته و این طور و آن طور زندگی کرده است.
شاید من این طور زندگی را خواستم و آنها نخواهند! باید به زمان توجه کرد. باید دید زمان چه قدر پیشرفت کرده است. طوری باشیم که از دیگران عقب نباشیم، نه از آنهایی که خیلی تجمل گرا هستند، که بچه‌های ما خجالت بکشند. ... توجه کن که ما در دو جنگ بوده ایم یکی انقلاب و دیگری جنگ تحمیلی. ما در این شرایط نمی توانیم این کارها را کنیم. هر چه داریم و نداریم باید برای کمک به جبهه بدهیم ولی شاید زمان بچه‌ها جنگ نباشد.»

قطارها همه درجه یک باشد
این دستنوشته از میان دلنوشته‌های این عارف شهید هم به خاطر ادبیاتش و نیز تذکری که این روزها -به یقین- به درد ما و دولتمردان می‌خورد، نگاه را به خود جلب می‌کند.
... «با برادر نادر به راه افتادیم . همراه برادران بسیج بودیم . قطار خود حکایتی بود، درجه سه صندلی‌ها چوبی، هر کوپه هشت نفر، در و پنجره‌ها خراب، راهرو آب افتاده و کثیف، حرفهای زیادی گفته می‌شد که کوتاه تر از دیوار بسیج دیواری نیست و ... شب از سرما داشتیم آلاسکا می‌شدیم ولی چاره‌ای نبود و می‌بایست ادامه داد و سرما خورد، جالب این که دو سه ساعت از شب هنوز برق کوپه ما روشن نشده بود که بعد آمدند درست کردند، سطل آشغال هم نداشت و ... ».
آقا مهدی در ادامه می‌نویسد: صحبت شهید باهنر یادم افتاد که روزهای اول انقلاب در مشهد فرمود:« تمامی ضد ارزشهای نابرابرانه باید از بین برود، مثلا قطارها همه درجه یک باشد، چرا او که پول داشت بهترین و راحت ترین وسیله‌های دولتی در اختیارش باشد و آنکه نداشت و یا کم داشت، بدترین امکانات ... ».
خواستم بگویم: برخیز‌ای شهید بزرگوار! ببین که نه تنها در جهت حاکمیت ارزشها گامی برنداشتیم بلکه روز به روز فاصله گرفتیم و این حرفها برای برخی که نمی دانند برای چه انقلاب شده، خنده دار به نظر می‌رسد، ما اگر در شعار از نظام عادلانه اسلامی بگوییم و در عمل، عکس آن حرکت کنیم جواب شهدا را چگونه خواهیم داد.»

عشقستان: روایت‌ها و دستنوشته‌های شهید مهدی فرودی، همسر قهرمان او، دخترش آسیه که گفته می‌شود،ادامه دهنده راه پدر است و خاطرات خواهر و همرزمان او، چنان زیاد هست که چندین جلد کتاب می‌توان با آنها نوشت. در صفحه محدودعشقستان، ما به همین قدر از آن برای گرامیداشت یاد و ادامه راه او نگاشتیم. به قول شاعر: آب دریا را اگر نتوان کشید/ هم به قدر تشنگی باید چشید.

روز 17 دی ماه سال 56، خانم ها در مشهد یک راهپیمایی را سازماندهی کردند و از میدان بیت المقدس به طرف چهارراه خسروی و از آنجا به طرف چهارراه شهداء و میدان شهدا رفتند. که آقای فرودی در این حرکت نقش عمده ای داشت . در این روز تعدادی از این خانم ها دستگیر شدند . وقتی فرودی از این قضیه مطلع شده بود سراغ من آمد و گفت : باید کاری کرد . در حالی که آن موقع ما سن و سال زیادی نداشتیم اما تصمیم گرفتیم که به منزل آیت ا... میرزا جواد آقای تهرانی که آن زمان در بازار سرشور بود برویم و ایشان را از دستگیری این خواهران توسط ساواک مطلع سازیم . وقتی به منزل حضرت آیت ا... وارد شدیم ، دیدیم داخل یک اتاق کوچکی نشسته است ، موضوع دستگیری خواهران را با ایشان در میان گذاشتیم. ابتدا حضرت آیت ا... تهرانی مقداری گریه کرد و بعد با دیگر آقایان حوضه، تماس گرفتند و سرانجام به خاطر فشارهایی که از طرف علماء وارد شده بود خواهران آزاد شدند

مهدی لباس  غواصی را پوشید تا با هم عرض رودخانه  کارون را فین بزنیم یک لحظه دیدم مهدی به من نگاهش تیز شده گویی می خواست چیزی به من بگوید اما خلوص و تواضع بالایش اجازه نمی داد ، با این وجود دست هم دیگر را گرفتیم و وارد آب شدیم مهدی با مهارتی که در ابتداء نشان داد گویی از قبل آشنایی شنا با لباس غواصی را دارد. رودخانه کارون ناآرام بود سرعت آب زیاد به نظر می رسید وقتی وسط عرض رودخانه رسیدیم ناگهان مهدی حرکتش را شل کرد گفتم: برادر مهدی چرا باز ایستادی اگر فین نزنیم شدت آب رود خانه ما را از شاخص مورد نظر مان دور می سازد مهدی از درد پای مجروحش که در عملیات والفجر هشت برایش پیش آمده بود گفت: تازه فهمیدم آنچه را که می خواست قبل از ورود به آب بگوید چه بود من هم محکمتر دستش را فشردم و با توکل به خدا از مهدی خواستم همه تلاشش را بنماید مهدی فرودی پر از روحیه بود وی توانست با اراده قویش به آنسوی روخانه رفته و دوباره با هم بر گردیم مهدی راهی را که انتخاب کرده بود در آن ثابت قدم بود گاهی به ایشان می گفتم برادر مهدی شما نیازی به آموزش غواصی نداری چرا با بچه ها داخل آب می آیی گفت: باید پا به پای شما کار کنم تا مزد خودم از خدا بگیرم.


بسم الله الرحمن الرحیم انا لله و انا الیه راجعون ‎‏اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمدا رسول الله اشهد ان على ولى الله و اشهد ان الخمینى نائب المهدى و قائدى و مرجعى و ولى امرى ‏سلام علیکم و على من اتبع الهدى بسیار مسرور و خوشحالم که اکنون باز توفیق شرکت در عملیات را یافته ام و بدین منظور خداى را سپاس میگذارم دوستان همه وصیت نامه هایشان را نوشته اند. من نیز اگرچه قبلا وصیت نامه هایى نوشته ام که همه به قوت خود باقى است. اکنون نیز چند سطرى بعنوان واجب شرعى خطاب به خانواده عزیزم و دوستان و یاران و امت حزب الله مى‌نگارم که چنانچه خداوند فوز عظیم شهادت را نصیبم گردانید به این وظیفه آخرین نیز عمل نموده باشم لحظه هاى باردار و سنگینى را مى‌گذرانم اینقدر که بارش بر دوشم سنگینى میکند. نورى از عشق آرام آرام در جام وجودم میریزد. عن قریب است که لبریزم کند لحظه هائى است که از عصمت سرشار است. چون شب میعاد، شب معراج نزدیک است بزودى که سپاه نور با صفوفى از ملائک بر سپاه ظلمت حمله ور خواهد شد و آنقدر خون خواهد ریخت که طلوع فجر صبح صادق سرخ فام باشد. فردا خورشید خواهد تابید و افسوس که باز اینجا باشم و یارانى بسیار پرواز کنند. آیا شود که خداوند من عاصى را هم در میان آن همه نازنین که به خویش میخواند، فرا خواند آیا شدنى است این و قتلا فى سبیلک فوق لنا اى خدا موفقم کن تا در راه تو کشته شوم اگر خدا قسمت کند و بار گناهان آنقدر زیاد نباشد که مانع حرکت شود شاید این آخرین نامه اى باشد که برایتان مى‌نویسم مادر عزیز و بزرگوارم که هیچگاه نتوانستم برایت فرزند مفیدى باشم و جز رنج سختى بر رنجهایت نیفزودم به بزرگواریت بر من ببخشاى و خداى را شاکر باش که فرزندى در راه خدا داده اى و او نیز قبول کرده است باشد که اگر ثواب در اعمال من باشد شما را نیز نصیب شود و انشاءالله در پیشگاه حضرت دوست روسفید گردیم. مادر عزیز بر شهادت من شیون نکنید و چنانچه از سوز دل اشکى بریزید به یاد آورید مظلومیت ابا عبدالله الحسین را . و بر مظلومیت خاندان پیامبر که ما نیز در مظلومیت آنان شریکیم گریه کنید. همسر بزرگوارم، شما نیز چنین کنید و بر من ببخشایید که نتوانستم به تمامى وظایفم در قبال شما عمل نمایم انشاءالله در تربیت صحیح و اسلامى آسیه و جعفر و کوچولوى جدیدمان که نمیدانم نامش را چه گذاشته اید بکوشید و تلاش کنید بچه ها درس را بخوبى بخوانند و از ادامه تحصیل علم باز نمانند تا انشاءالله در آینده افراد مفیدى براى اسلام و انقلاب گردند. ارزنده ترین و بیشترین مالى که براى فرزندان عزیزم باقى مى‌گذارم همان کتابهایم میباشد که سعى کنید محفوظ بماند و هنگامیکه بچه ها توان مطالعه را یافتند از آنها سود برند و به فرزندان عزیزم بگوید که فقر پدر نیز خود نعمت بود که برایتان به ارث نهاده است. خوب درس بخوانید مخصوصا زبان عربى را که زبان قرآن است خوب بیاموزید و تا قدرت دارید دست از طلب درراه کمال و معرفت بر ندارید. خواهرانم نیز که حق عظیمى بر من دارند امیدوارم پیوسته در راه خدا تلاش کنند و انقلاب و اسلام را در هیچ مقطعى رها نکنند که نخواهند کرد. مخصوصا آن خواهرم که قبل از انقلاب نیز براى من یار خوبى بود و با الگو قرار دادن فاطمه و زینب علیها السلام و انقلاب خدمتها نمود برادران عزیز و مهربان، یاران همیشه بیدار سالیان آنانى که تهمت همه چیزها را به جان خریده و توسط عناصر فرصت طلب از صحنه خارج و طرد و منزوى شده اند تقاضا دارم کناره نگیرند و ارزشهاى اصیل انقلاب اسلامى را پاس دارند و با اخلاص و ایمانى که دارند در راه حفظ ارزشهاى اسلامى بکوشند و نگذارند فرصت طلبان راحت طلب و سازشکار ارزشها را مبدل به ضد ارزش کنند و با نام دین مانع انجام فرامین امام شوند و بیدار باشند که این بى ایمانها مانع حرکتهاى انقلابى و اسلامى دولت به نفع مستضعفین نشوند و از مسئولین بخواهید که فرامین امام امت و فقیه عالیقدر را عملى نمایند و از حزب بازى و باند بازى ها که مانع رشد و روى کار آمدن افراد لایق میشود همه را بر حذر دارند از همه دوستان و آشنایان حلالیت می طلبم، بالاخص برادران سپاه عزیزان خوب رادیو و همکاران خوبم در تهران و سایر جاها انشاء الله همه مرا خواهند بخشید بار دیگر توصیه به تقوا و خویشتن دارى مینمایم مبادا عکس العمل شما در قبال بى تقوایان و اهل دنیا چنان اعمال خود آنان باشد و سفارش میکنم که در مقاطع حساس انقلاب آنجا که ایثار و فداکارى لازم است خود را فدا کنید تا ارزشهاى اسلامى بماند و هیچگاه اجازه ندهید نظام جمهورى اسلامى زیر سئوال برود. که مولا و مقتداى شما امام على علیه السلام نیز در مقاطع حساس انقلاب در صدر اسلام چنین کرد. خداوند همه شما را حفظ کند و براى خدمت به اسلام و مسلمین موفق و مویدتان بدارد. خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدى خمینى را نگهدار والسلام

اولین شب هفته بسیج بود، بسیج شب ها و روز ها، بسیج مدره ی عشق، عشق به لقاء الله با افرادی زاهد در شب و شیر در روز، در پس و پیش افکار در مقایسه با یاران حسین آمدم، اولین خاطره شهر کوفه بود و در گوشه ای از خانه ای گلین پیرمردی 70 ساله با همسرش مشغول خوردن غذا می شود، نامش حبیب بن مظاهر است، هنوز چند لقمه نخورده بود که پیکی وارد  می شود و نامه ای به حبیب می دهد، حبیب نامه را می گشاید و می خواند و دست از غذا می کشد و اندوهگین بهکناری می نشیند، همسرش می پرسد : چرا اینگونه شدی ! نامه چیست ؟    می گوید : نامه از حسین بن علی فرزند زهراست، مرا به یاری طلبیده. همسرش می گوید : از این ناراحتی ؟ برخیز و برو او را یاری کن، میگوید : می خواستم تو را بیازمایم و لبخندی می زند و به غلامش می گوید اسب را تو به عنوان چرا به خارج از شهر ببر تا من هم بهانه ای پیدا کنم و از شهر خارج شوم و در فلان نقطه منتظر من باش.

خود به بازار می آید تا بهانه ای بیابد، در بازار در جلوی مغازه رنگ فروشی یا عطاری مسلم بن عوسجه را می بیند، مسلم بن عوسجه مردی است که بیش از 90 سال سن دارد، حبیب می گوید : ای مسلم چرا اینجا ایستاده ای، می گوید می خواهم رنگ یا حنا بخرم و این ریش سفید را خضاب کنم.  حبیب می گوید، ای برادر بیا تا مغازه ای به تو نشان دهم که رنگ های اعلا و خوبی دارد، از جلو مغازه می گذرد، نامه امام حسین را نشان می دهد و می گوید بیا برویم در مغازه ای به نام کربلا و آنجا این ریش سفید را با خون سر خویش خضاب بندیم و ...

بعد با هم می روند و حبیب اولین کسی است که در شب عاشورا از خیمه ها نگهبانی می دهد، در آن شب حدود هزار و چهارصد نفر ترسو، بزدل، دنیا دار و ... حسین را تنها می گذارند و می مانند هفتاد و اندی ...


نوشته شده در : یک شنبه 1364/09/04


... شب شد و برادر روحانی صحبت کرد، یاد حرف آقای علوی افتادم که می گفت : " یکی از مجتهدین موقعی که منبر می رفت اساس را بر این گذاشته بود که دروغ نگوید، در مورد واقعه جانگداز کربلا گفت : آنچه قدر مسلم است این است که این واقعه در ماه محرم اتفاق افتاده و بنا به آنچه نقل شده در روز عاشورا بوده و امام حسین و تعدادی از یاران وفادارش به قتل رسیده اند . والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته ."

نوشته شده در : دوشنبه 1364/09/05

 

در گیر و دار بحث با برادری از اهل حال، هادی صحبت از مرخصی کرد و من هم سریع گرفتم، بعد با خودم فکر کردم که چرا و چگونه، محبت ها و وابستگی ها، انسان را ممکن است اسیر کند؟ و به راستی آیا این محبت و گرایش به موطن و زن و فرزند و دوست و رفیق و خانواده را باید به هیچ انگاشت، یا نه هرگاه فقط در تضاد با محبت خدا و رسول و جهاد در راهش قرار گرفت باید از آن دوری جست ؟

طبیعی است که جمله ی دوم منطقی تر  خواهد بود، لکن موضوع اینکه کجا در تضاد با خدا و راه خداست، تشخیص آن اندکی مشکل است...

و بلاخره اینجا هم الآن بیکاریست یا کار اندک، چه بهتر که از فرصت استفاده شود و آدم برود تا وقت کار، ولی چه معلوم شاید همین هم از همان کشش های آنچنانی باشد !

نوشته شده در : دوشنبه 1364/09/05


با هادی از اهواز به راه افتادیم،

باز آمدم در عید سعید و میلاد فرخنده ی ختمی مرتبت (ص) تا بر پا بوس رضا (ع) عهدی تازه کنم و عهد گذشته را محکم تر، تا در عمل چگونه از امتحان بیرون آیم،

باز آمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی آب را کین خاکیانرا می خورند

هم آب بر آتش زنم هم باده هاشان بشکنم

زآغاز عهدی کرده ام کین جان فدای او کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم

تا گردن گردن کشان در پیش جانان بشکنم


نوشته شده در : پنج شنبه 1364/09/07






حمد و سپاس تو را ای که ذوات ارباب معرفت را صفات خود نمودی و

 دلهای اصحاب محبت را خزاین جواهر اسرار خود ساختی، تو خیری که

 عین خیری و جودی که عین جودی، پس ای صاحب خیر و جود :


 رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی


ای خدای من به حق وجود ذاتت


ای خدای من به حقیقت صفاتت


از سهو و خطا مرا نگه دار


الهام بکن نکات بسیار


مانند درخت طور ایمن


ایجاد بکن کلام در من


شاید که رسم به آن شقایق


زان راه برم بر حقایق


از جهل و ظلال پاک گردم


وز خاک سوی سماک گردم


می دانم که مرا به عبث و بازی نیافریدی، و بعد از مرگ مهمل و معطل

نخواهی گذاشت، و آن روز که صلای عام دادی ، جزای عمل خیر و شرم

را در کنارم خواهی گذاشت...


آن روز چگونه خواهم بود ... ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟...


مرگ در پیش و من در خواب هوس


بند شهوت شده چون شهد و مگس


این نه خواب است ، خدای را به خود آیم


گره از کار ، به عقلم بگشایم !؟


لیکن نیست عقل را از حقیقت آگاهی

که دل است می دهد به این گواهی

مهدی فرودی





در زندگی هر کس ، ایام و ساعت ها و لیلة القدرها و لحظه های باردار و پاکی وجود دارد که از ارزش والائی برخوردار است، هر کس خود می داند که این لحظه ها کدامند و خاطره های جاودانه ای که چنین گرانبها هستند کدام، " إن لربّکم فی أیام دهرکم نفحات، ألا فتعرضوا لها "

وقتی که آدمی در اوراق دفتر پر هیاهوی زندگی خویش، سیر می کند، از برخی چشم می پوشد و می گذرد، بعضی ها را با بی تفاوتی می نگرد، به برخی دیگر با شعف و شوق نظر می کند و  بر این صفحات می بالد و وجود آنها را در دفتر حیاتش زینت می بیند، و برای من آن ایام و روزها و شب های بزرگ، جبهه هایند که قریب یکسال و اندی از عمرم را در آن و با آن گذراندم، با این امید که ختم زندگی دنیوی در آن و با آن باشد.

                                                 والسلام

                                                 مهدی فرودی


شهید مهدی فرودی



از سمت راست : اسماعیل قاآنی - برادر شیخ زاده - شهید مهدی فرودی




شهید مهدی فرودی ( نفر سمت چپ )



ردیف عقب از سمت راست :          -  شهید مهدی فرودی - هادی سعادتی - جواد خضرائی -      

ردیف جلو از سمت راست :                  - علیرضا خرازیان - 


از سمت راست :

نادر صفاوردی -       - هادی سعادتی - اسماعیل قاآنی - شهید حسین فاضل الحسینی               محمدباقر قالیباف - شهید مهدی فرودی



از راست : حاج آقای محمدزاده - جواد حلاجان - شهید مهدی فرودی



شهید مهدی فرودی ( نفردوم از سمت چپ )


شهید مهدی فرودی ( نفر اول از سمت چپ )



شهید مهدی فرودی ( نفر دوم نشسته از سمت چپ )