قرارگاه فرهنگی سردار شهید حاج مهدی فرودی

خواهی نشوی همرنگ .... رسوای جماعت شو

قرارگاه فرهنگی سردار شهید حاج مهدی فرودی

خواهی نشوی همرنگ .... رسوای جماعت شو

مشخصات بلاگ
قرارگاه فرهنگی سردار شهید حاج مهدی فرودی

.............خواهی نشوی همرنگ..............
.............رسوای جماعت شو..................
نام : مهدی
نام خانوادگی : فرودی
نام پدر : محمد اسماعیل
نام مادر : فاطمه
تاریخ تولد : 1334/01/22
محل تولد : شهرستان فردوس ( استان خراسان جنوبی )
مسئولیت : فرمانده ستاد لشکر پنج نصر
تاریخ شهادت : 1365/10/04
محل شهادت : جزیره بوارین
نام عملیات : کربلای 4

بخشی از وصیت شهید مهدی فرودی برای دخترش :
هیچ‌وقت باور نکن که می‌شود هم خوب دنیاداری کرد و هم خوب دین‌داری. هم با یاد مستضعفان و محرومان بود و هم در کمال عیش و نوش و عشرت به سر کرد که پدرت هم این را باور نکرد
-------------------------------------------------
شهید مهدی فرودی از شهدای مظلوم هشت سال دفاع مقدس خراسان است، ایشان از مبارزین و فعالان سیاسی قبل از انقلاب بوده اند که در سابقه مبارزاتیشان چهار مرحله دستگیری توسط ماموران ساواک ثبت است.
شهید مهدی فرودی یک روحانی هنرمند نیز بوده است از وی اشعار فراوان، حدود 50 دفتر خاطره، حدود 2000 عکس که توسط دوربین شخصی خودشان از مناطق عملیاتی جبهه ها گرفته شده و یک کتابخانه با بیش از 5 هزار جلد کتاب به یادگار مانده است.

بایگانی

آسیه و روایت دلتنگی!

خراسان«زندگی سلام» - عیددیدنیِ «زندگی سلام» در ایام نوروز نود و چهار، دیدار با خانواده شهید «مهدی فرودی» از شهدای محبوب مشهدی بود. شهید فرودی متولد سال 1334در فردوسِ خراسان است و پیش از انقلاب و اوایل انقلاب اسلامی، فعالیت‌های فرهنگیِ بسیار داشت. او که در سال‌های‌ دفاع مقدس، معاونت لشکر پنج نصر را هم تجربه کرد، در زمان شهادت، نویسنده و تهیه کننده برنامه‌های‌ رادیویی در صدا و سیمای مشهد، متاهل و پدر سه فرزند به نام‌های‌ آسیه، محمدجعفر و قاسم بود؛ قاسم، آخرین فرزند شهیدفرودی، چهار روز پس از شهادت او به دنیا آمد و هیچ وقت پدر را ندید. از شهیدفرودی که دی ماه 1365 در عملیات کربلای چهار و در شلمچه شهید شد، آثار فرهنگی زیادی مثل آلبوم‌های‌ تصاویر شهدا، اشعار و خاطرات جبهه و کتابخانه‌ای‌ شامل دوهزار جلد کتاب به جا مانده است.

مخاطبان صفحه «همشهری سلام» می‌دانند که از چندی پیش، خاطرات «آسیه فرودی» از آخرین سال‌های‌ زندگی پدر که با روزهای چهار تا هفت سالگی او قرین بوده، به شکل پراکنده و در قالب داستانک در این صفحه کار شد که به دلیل حال و هوای ساده و صمیمی شان، مورد توجه بسیار قرار گرفت. به همین دلیل، فرصت تعطیلات نوروز را غنیمت شمردیم تا ضمن احوالپرسی از خانواده محترم شهیدفرودی، به شکل مفصلی پای حرف‌های‌ آسیه بنشینیم؛ و از آنجا که در تقویم رسمی کشورمان، دیروز چهاردهم فروردین، سالروز وفات حضرت ام البنین(س) و روز تکریم خانواده‌های‌ شهدا بود، امروز پرونده زندگی سلام را به گزارش این دیدار و صحبت‌های آسیه فرودی درباره پدر و روزهای زندگی بدون ایشان اختصاص دادیم.

خانه آسیه و همسر و پسرش «محمدمهدی»، در یکی از محله‌های‌ اصیل مشهد است. یک خانه ساده و دلباز با پنجره‌های‌ بزرگ و نورگیـــر؛ از آن خانه‌های‌ حال خوب کُن. با این که چیزی حدود سی سال از شهادت مهدی فرودی می‌گذرد و این روزها آسیه، چشم انتظار تولد دومین فرزندش است، هنوز وقتی از پدر حرف می‌زند، چشم هایش برق می‌زند و کلامش بوی بغض و دلتنگی می‌دهد و می‌شود همان دخترکِ پنج، شش ساله شیطان که دردانه بابا بود. یک جایی، وسط گفت وگوی راحت و صمیمی مان، آسیه بی مقدمه گفت: «می دانید؟ یک بار یک جایی خواندم حسِ داشتنِ پدر، مثلِ حسِ شیرین و آرامِ خوابیدن بر روی یک تشک خنک در پشت بام، در یک شبِ پر ستاره تابستانی است؛ و از خودم پرسیدم: من اصلا می‌دانم داشتن پدر، چه مزه‌ای‌ دارد؟ اگر عکس‌ها و دست نوشته‌های‌ بابا نبود، من اصلا چهره و کلام بابا یادم می‌ماند؟ و بعد از این همه سال، دلم گرفت!»؛ آسیه حق داشت. دلتنگی، زمان و مکان نمی‌شناسد.

زندگی بدون پدر در خانه خاطره ها

آسیه فرودی می‌گوید: خانواده پدریِ من، ساکن محله توحیدِ مشهد بودند و از آنجا که بابا تک پسر خانواده بود، بعد از ازدواج، به همراه مامان، ساکن خانه پدری و همخانه مادربزرگم شدند. هر سه ما در همان خانه به دنیا آمدیم و تا بعد از شهادت بابا، همان جا زندگی می‌کردیم. خانه‌ای‌ دلباز با آشپزخانه و زیرزمین و انباری و سه اتاق خواب؛ دو اتاق متعلق به مامان بابا و مادربزرگ و اتاق وسطی، اتاق کار و جلسات بابا بود؛ همان اتاقی که کتابخانه معروف بابا هم در آن مستقر بود؛ کتابخانه‌ای‌ با دوهزار جلد کتاب در زمینه‌های‌ مختلف که میراث و یادگار او برای ما سه نفر است.

بابای خوبِ من!

بابا از بنیانگذاران سپاه مشهد بود و اوایل انقلاب به شدت مشغول پیگیری و دوندگی برای ایجاد و راه‌اندازی سپاه. البته من خردسال بودم و طبیعتا تصویر و خاطره چندانی از آن سال‌ها ندارم. ولی مامان برایم تعریف می‌کند که بابا هر چند وقت یک بار، سری به خانه می‌زد و همان طور دم در و پوتین به پا، من را بغل می‌کرد و می‌بوسید و عذرخواهی می‌کرد که: «دخترم! ببخشید که سرم اینقدر شلوغـــه.»؛ بعدها بابا از طرف سپاه، مامور به خدمت در سازمان صدا و سیما شد. البته تا پیش از آن، پیشنهادهای کاری خیلی خوبی از سوی وزارت امور خارجه و سازمان حج و زیارت داشت و حتی یکی دو بار هم به هندوستان، افغانستان و مکه سفر کرد. ولی از آنجا که اهل قلم و مطالعه و نوشتن بود، کار در فضاهای فرهنگی را ترجیح می‌داد و نهایتا به عنوان نویسنده و تهیه کننده برنامه‌های‌ رادیویی، مشغول به کار شد و برنامه‌های‌ زیادی ساخت که هنوز و همچنان در آرشیو صدای مشهد، موجود است. با شروع جنگ، بابا در کنار کار فرهنگی، به جبهه، رفت و آمد مستمر داشت و غیر از یک دوره کوتاه که با سِمتِ معاون لشکر پنج نصر اعزام شد، همیشه به عنوان یک بسیجیِ ساده و گمنام به جبهه رفت. یک بسیجیِ خاکی و متواضع که به گفته دوستان و همرزمانش، لباس‌ها را می‌شست، سنگرها را مرتب می‌کرد، سرویس‌های‌ بهداشتی را تمیز می‌کرد، ظرف‌ها را می‌شست و خلاصه خدمت و محبت به بقیه را به هر چیزی ترجیح می‌داد.

تولدی دیـــگر

من هفت ساله بودم و محمدجعفر، دوسال و هفت ماهه که بابا شهید شد. مامان، قاسم را باردار بود و ما همه با ذوق و شوق، منتظر تولد داداش کوچولو بودیم. آخرین بار که بابا به خانه آمده بود، مامان را که حال و روز خوبی نداشت، دکتر برد و کارهای اولیه پذیرش بیمارستان را انجام داد و کلی به من سفارش کرد که: «من ممکنه موقع تولد بچه نباشم. تو مراقب مامان باش!»

تا این که یک روز صبح، خیلی بی مقدمه، سر و کله همرزمان بابا و دوستان و آشنایان و فامیل پیدا شد و خانه در چشم به هم زدنی، شلوغ و پر رفت و آمد شد. مدل محبت‌ها متفاوت بود و همه هم می‌گفتند به خاطر نزدیک بودن تولد نوزاد اینجا هستند و لبخند می‌زدند. تا این که مامان برای زایمان راهی بیمارستان شد و از آنجا که همه منتظر رفتن مامان بودند، درست بعد از بدرقه اش، ماجرای شهادت بابا را به مادربزرگ گفتند و اشک و گریه و عزاداری، فضای خانه را پر کرد و به رسم آن سال ها، حجله‌ای‌ دم در گذاشتند و عکسی از بابا، زینت بخش حجله شد. تمام چهل روزی که مراسم بابا توی خانه برگزار می‌شد، من از کله سحر مانتوشلوار و روسری ام را می‌پوشیدم و می‌رفتم دم در، کنار حجله می‌ایستادم تا خودِ شب. دستم را پشتم قلاب می‌کردم و تکیه می‌دادم به دیوار و آمد و رفت مهمان‌ها را تماشا می‌کردم. غذایم را می‌آوردند دم در، شب هم به زور می‌بردنم داخل. دوست نداشتم گریه زاری‌ها را ببینم. دوست نداشتم رفتن بابا را باور کنم و در جواب بچه‌های‌ همسایه که می‌گفتند: «بابات شهید شده، دیگه برنمی گرده.» چشم هایم را گشاد می‌کردم و با یک لحن حق به جانب می‌گفتم: «نخیر! اشتباه می‌کنید. الان جشن تولد بابامه. این چراغ‌ها و حجله‌ها هم به خاطر تولدشه!»

چشم به راه

بعد از شهادت بابا، من در لاک سکوت و تنهاییِ خودم فرو رفتم و آنقدر محمدجعفر به دلیل وابستگی عمیق به بابا، مامان و دور و بری‌ها را اذیت کرد که من برای رعایت حال بقیه، هیچ وقت دلتنگی هایم را به زبان نیاوردم. بابا در عملیات کربلای چهار، شهید شد و به دلیل شرایطِ خاص منطقه، پیکرش بعد از دو سال به دست ما رسید. مادربزرگ تمام سال‌های‌ بعد از بابا، امیدوار و منتظر بود و به قول خودش با هر زنگِ در، بندِ دلش پاره می‌شد. تا این که اخیرا، به زحمت آقای رحیم پورازغدی را که از همرزمان بابا بوده، پیدا کردیم و ایشان تعریف کردند که: «بله. من خودم مهدی رو دیدم که شهید شده و روی سیم خاردارها افتاده بود!»؛ فیلم شیار 143، به معنای واقعی کلمه، توصیف حال و هوای ما در تمام این سال‌ها بود و با این که تماشایش واقعا سخت بود، چندین بار دیدم و هر بار یک عالمه گریه کردم.

یک مامانِ متفاوت!

مامانِ من، زنِ آرام و توداری است. از آن آدم‌ها که محبت شان را کمتر به زبان می‌آورند و بیشتر عملی نشان می‌دهند. به همین خاطر در طول سال‌های‌ بعد از شهادت بابا، کمتر فرصتی پیش آمده، تا من از حرف‌های‌ مامان، به عمق و جنس علاقه اش به بابا پی ببرم. البته می‌دانم که ارتباط روحی و معنویِ فوق‌العاده‌ای‌ باهم دارند و گاهی که کم حوصله است، سر به سرش می‌گذارم که: «باز مامان دلش برا بابا تنگ شده!» و همیشه هم مامان با شوخی و خنده، حرف را عوض می‌کند. مامان، سی سال تنها زندگی کرد، هیچ‌وقت ازدواج نکرد و جوانی اش را پای ما گذاشت. بابا، مامان را خیلی قبول داشت. هیچ چیز را از مامان پنهان نمی‌کرد. درآمد و پس انداز بابا، دست مامان بود و مامان، مدیر زندگیِ بابا بود. روزها و سال‌های‌ بعد از شهادت بابا، خیلی به مامان سخت گذشت. مامان، قاسم را در تنهایی محض و در شرایطی به دنیا آورد که بابا شهید شده بود و همه، درگیر مقدمات مراسم ترحیم بودند؛ هیچ کس هوای مامان را نداشت. خودِ من وقتی پسرم را به دنیا آوردم، با این که همسر و خانواده‌ام کنارم بودند، از تصور لحظات تلخی که سال‌ها پیش بر مامانم گذشته بود، گریه می‌کردم. کاری که مامان برای این زندگی و در حق ما کرد، خیلی بزرگ و ارزشمند است.

سال‌های‌ درد و دوری

سال‌های‌ بعد از شهادت بابا، سال‌های‌ سختی بود. از آنجا که من پدربزرگ و عمو ندارم، از حمایت هیچ مردی برخوردار نبودیم. نبودِ بابا، خلاء عاطفی، مشکلات مالی و نداشتن خانه و سرپناه، هر کدام به تنهایی یک فشار و چالشِ عمیق بود. نهایتا ساکن خانه‌ای‌ شدیم که رسما وسط بیابان بود. خانه‌ای‌ که قرار بود به شکل قسطی و در طول سالیان، مال خودمان بشود. محیط اطراف خانه، خلوت و خالی از سکنه بود و شب‌ها به شکل ترسناکی، تاریک و ساکت می‌شد. یادم است مامان برای محافظت از ما در برابر خطرهای احتمالی، شب ها، یک چوب بزرگ را آماده در کناری می‌گذاشت و بعد می‌خوابید. مدت زیادی از داشتن ضروری ترین وسایل زندگی محروم بودیم. ما حتی یخچال نداشتیم و مامان که بعد از شنیدن خبر شهادت بابا، توانایی شیردادن به برادرم را نداشت، از در و همسایه خواهش می‌کرد تا شیشه شیر بچه را در یخچالشان بگذارند. مامان، زنِ قوی و محکم و صبوری بود که زیر فشار مشکلاتِ زندگی، هیچ وقت سرمان داد نزد، هیچ وقت جلوی ما گریه نکرد، هیچ وقت برای بازی و درس و تربیت‌مان کم نگذاشت. در تمام آن سال ها، مامان روزانه و به زحمت، به مادربزرگ سر می‌زد و غذا و چایی اش را آماده می‌کرد، بعد خریدهای خانه را انجام می‌داد و با اتوبوس برمی گشت. رسیدگی و مراقبت از ما سه نفر هم که برای خودش داستانی بود.

قطار می‌رود، تو می‌روی، تمام ایستگاه می‌رود...

برعکس من، محمدجعفر بعد از شهادت بابا سنگِ تمام گذاشت. به شدت شیطان بود و وابسته به بابا. بابا که از منطقه می‌آمد، محمدجعفر از بغلش جُم نمی‌خورد؛ همه جا با بابا بود. آخرین باری که بابا را در ایستگاه قطار بدرقه می‌کردیم، بابا از پنجره قطار به بیرون خم شده بود، قطار داشت راه می‌افتاد و محمدجعفر از گردن بابا آویزان بود و جدا نمی‌شد. به همه این دلایل بعد از شهادت بابا، هم خودش خیلی اذیت شد، هم ما را خیلی اذیت کرد.

چرا همه بابا دارند و من ندارم؟

درست وقتی محمدجعفر کمی بزرگ و آرام شد، قاسم به سنی رسید که نداشتن و نبودن بابا را می‌فهمید و بزرگ ترین سوال روزگارش این بود که: «چرا همه بابا دارند و من ندارم!»؛ کافی بود یک بچه، از دهانش کلمه بابا در برود یا یک آشنا، ندانسته بپرسد: این همان بچه‌ای‌ است که هیچ وقت بابایش را ندیده؟ تا ما یک هفته درگیر باشیم. گریه می‌کرد و جیغ می‌کشید. آخرش به زحمت، یک عکس از بابا پیدا کردیم که یکی از بچه‌های‌ فامیل را بغل کرده بود. دادیم به قاسم که: «ببین! این تویی بغلِ بابا!»؛ وقتی این عکس را دید، سوال‌های‌ بعدی شروع شد: «اینجا کجاست؟ چی شد که عکس گرفتیم؟ منو بوسیده؟ کجای صورتمو بوسیده؟ و...»؛ خلاصه شب و روزِ ما به داستان سرِ هم کردن برای این بچه می‌گذشت.

من سردم است و چاره فقط دست‌های‌ توست...

چند هفته پیش رفته بودم جلسه دفاع پایان نامه یکی از همکلاسی هایم که اتفاقا پدرش هم حضور داشت. آنقدر حسودیم شد و دلم گرفت که خودم هم تعجب کردم. خیلی وقت‌ها با خودم فکر کردم این درد را پذیرفته‌ام، اما معمولا توی لحظات حساس، مُچ خودم را می‌گیرم که هنوز دلتنگم. مامان تعریف می‌کرد که چند روز پیش، محمدجعفر که حالا خودش مرد و مدیر یک خانواده است، پیش مامان زده زیر گریه که: «من بابا می‌خوام!» و مامان با خنده دعوایش کرده که: «پاشو خودتو جمع کن مردِ گنده!»

سال‌ها از رفتن بابا و زخمی شدنِ دلِ ما گذشته. رسم دنیا این است که زمان، التیامی است بر زخم اما واقعیت این است که حفره‌ای‌ توی دل آدم می‌ماند که تا دنیا دنیاست، پر نمی‌شود.

خاطرات شیرین آسیه با پدر

قهر و آشتی

بابا از منطقه تماس گرفته بود خونه. خیلی دلم براش تنگ شده بود. خیلی دوس داشتم باهاش حرف بزنم. اما همین که حرفاش با مامان تموم شد، قطع کرد؛ نمی‌تونست زیاد صحبت کنه. خیلی پکر شدم. از همون روز گفتم: من دیگه با بابا قهرم!

یه مدت بعد بابا اومد مرخصی. منم چادرمو پوشیدم، رومو محکم گرفتم و با اخمای در هم، پشت در اتاق قایم شدم. یه دفعه بابا پرسید: «پس آسیه کو؟» مامان توضیح داد که من قهرم و با اشاره گفت الان پشت درم! بابا پرید پشت در، زد زیر خنده، شکلک درآورد که: «رفتی عینِ موش قایم شدی؟ با من قهر می‌کنی؟ می‌کُشمت!»؛ بعد هم شروع کرد به قلقلک دادنم. خیلی خنده‌ام گرفت. نتونستم جلوی خودمو بگیرم. قهرم باطل شد!

بره کوچولو!

یه بره کوچولو داشتم که هدیه پدربزرگ بود و تو حیاطِ خونه ازش نگهداری می‌کردیم. یادمه هر وقت با بابا تو حیاط بازی می‌کردیم، بره کوچولو هم خودشو قاطیِ بازی می‌کرد . پا به پای ما می‌دوید و هر سمتی که می‌رفتیم، می‌اومد. خیلی خنده دار و بامزه بود. یه کم که می‌دویدیم، بابا استراحت می‌داد. می‌گفت: «این زبون بسته کوچولو خسته است، تشنه است ولی خودش حالیش نیست!»

وقتی ببعی کوچولو استراحت می‌کرد، دوباره بازی رو شروع می‌کردیم.


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی