اولین شب هفته بسیج بود، بسیج شب ها و روز ها، بسیج مدره ی عشق، عشق به لقاء الله با افرادی زاهد در شب و شیر در روز، در پس و پیش افکار در مقایسه با یاران حسین آمدم، اولین خاطره شهر کوفه بود و در گوشه ای از خانه ای گلین پیرمردی 70 ساله با همسرش مشغول خوردن غذا می شود، نامش حبیب بن مظاهر است، هنوز چند لقمه نخورده بود که پیکی وارد می شود و نامه ای به حبیب می دهد، حبیب نامه را می گشاید و می خواند و دست از غذا می کشد و اندوهگین بهکناری می نشیند، همسرش می پرسد : چرا اینگونه شدی ! نامه چیست ؟ می گوید : نامه از حسین بن علی فرزند زهراست، مرا به یاری طلبیده. همسرش می گوید : از این ناراحتی ؟ برخیز و برو او را یاری کن، میگوید : می خواستم تو را بیازمایم و لبخندی می زند و به غلامش می گوید اسب را تو به عنوان چرا به خارج از شهر ببر تا من هم بهانه ای پیدا کنم و از شهر خارج شوم و در فلان نقطه منتظر من باش.
خود به بازار می آید تا بهانه ای بیابد، در بازار در جلوی مغازه رنگ فروشی یا عطاری مسلم بن عوسجه را می بیند، مسلم بن عوسجه مردی است که بیش از 90 سال سن دارد، حبیب می گوید : ای مسلم چرا اینجا ایستاده ای، می گوید می خواهم رنگ یا حنا بخرم و این ریش سفید را خضاب کنم. حبیب می گوید، ای برادر بیا تا مغازه ای به تو نشان دهم که رنگ های اعلا و خوبی دارد، از جلو مغازه می گذرد، نامه امام حسین را نشان می دهد و می گوید بیا برویم در مغازه ای به نام کربلا و آنجا این ریش سفید را با خون سر خویش خضاب بندیم و ...
بعد با هم می روند و حبیب اولین کسی است که در شب عاشورا از خیمه ها نگهبانی می دهد، در آن شب حدود هزار و چهارصد نفر ترسو، بزدل، دنیا دار و ... حسین را تنها می گذارند و می مانند هفتاد و اندی ...
نوشته شده در : یک شنبه 1364/09/04